غزلیات کمال الدین وحشی بافقی
شام هجران تو تشریف به هر جا ببرد
شام هجران تو تشریف به هر جا ببرد در پس و پیش هزاران شب یلدا ببرد دود آتشکده از کلبه عاشق خیزد گر به کاشانهٔ…
ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانم
ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانم به طبیب من که گوید که چه زار و ناتوانم به گمان این فکندم تن ناتوان به کویت…
دوش اندک شکوهای از یار میبایست کرد
دوش اندک شکوهای از یار میبایست کرد و ز پی آن گریهای بسیار میبایست کرد حال خود گر عرض میکردم به این سوز و گداز…
درون دل به غیر از یار و فکر یار کی گنجد
درون دل به غیر از یار و فکر یار کی گنجد خیال روی او اینجا در او اغیار کی گنجد ز حرف و صوت بیرونست…
خوشا در پای او مردن خدایا بخت آنم ده
خوشا در پای او مردن خدایا بخت آنم ده نشان اینچنین بختی کجا یابم نشانم ده نثاری خواهم ای جان آفرین شایستهٔ پایش پر از…
چون کوه غم تاب آورد جسمی بدین فرسودگی
چون کوه غم تاب آورد جسمی بدین فرسودگی غم بر نتابد بیش ازین باید تن فرمودگی نی نالهای نزدیک لب نی گریهای در دل گره…
چشم او قصد عقل و دین دارد
چشم او قصد عقل و دین دارد لشکر فتنه در کمین دارد عالمی را کند مسخر خویش هر که او لشکری چنین دارد مست و…
تو پاک دامن نوگلی من بلبل نالان تو
تو پاک دامن نوگلی من بلبل نالان تو پاک از همه آلایشی عشق من و دامان تو زینسان متاز ای سنگدل ترسم بلغزد توسنت کز…
پیش تو بسی از همه کس خوارترم من
پیش تو بسی از همه کس خوارترم من زان روی که از جمله گرفتارترم من روزی که نماند دگری بر سر کویت دانی که ز…
به جور، ترک محبت خلاف عادت ماست
به جور، ترک محبت خلاف عادت ماست وفا مصاحب دیرینهٔ محبت ماست تو و خلاف مروت خدا نگه دارد به ما جفای تو از بخت…





