غزلیات کمال الدین وحشی بافقی
آه شراره بارم کان از درون برآمد
آه شراره بارم کان از درون برآمد ابریست آتش افشان کز بحر خون برآمد میکرد دل تفأل از مصحف جمالش از زلف او به فالش…
الاهی از میان ناپسندان بر کران دارش
الاهی از میان ناپسندان بر کران دارش ز دام حیلهٔ مردم فریبان در امان دارش صدای شهپر شاهینی از هر گوشه میآید تذرو غافلی دارم…
آتشی خواهم دل افسرده را بریان در او
آتشی خواهم دل افسرده را بریان در او در کمین خرمن جان شعلهها پنهان در او شعلهای میبایدم سوزان که ننشیند ز تاب گر بجوش…
یاد او کردم ز جان سد آه درد آلود خاست
یاد او کردم ز جان سد آه درد آلود خاست خوی گرمش در دلم بگذشت و از دل دود خاست چون نفس امشب فرو بردم…
هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبود
هر دلی کز عشق جان شعله اندوزش نبود گر سراپا آتش سوزنده شد سوزش نبود عشق را آماده بود اسباب و جان مستعد کار چون…
نرخ بالا کن متاع غمزهٔ غماز را
نرخ بالا کن متاع غمزهٔ غماز را شیوه را بشناس قیمت، قدر مشکن ناز را پیش تو من کم ز اغیارم و گرنه فرق هست…
منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را
منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را هر که باشد، دوست دارد دوستار خویش را هر نگاهی از پی کاریست بر حال کسی عشق…
مریض عشق اگر سد بود علاج یکیست
مریض عشق اگر سد بود علاج یکیست مرض یکی و طبیعت یکی، مزاج یکیست تمام در طلب وصل و وصل میطلبیم اگر یکیم و اگر…
ما در مقام صبر فشردیم گام خویش
ما در مقام صبر فشردیم گام خویش یک گام آنطرف ننهیم از مقام خویش این مرغ تنگ حوصله را دانهای بس است صیاد ما به…
گرد سر تو گردم و آن رخش راندنت
گرد سر تو گردم و آن رخش راندنت واندست و تازیانه و مرکب جهاندنت شهری به ترکتاز دهد بلکه عالمی ترکانه برنشستن و هر سو…





