غزلیات کمال الدین وحشی بافقی
دل از عشق کهن بگرفت از نو دلستانی کو
دل از عشق کهن بگرفت از نو دلستانی کو قفس بر هم شکست این مرغ، خرم بوستانی کو نگاه گرم آتش در حریف انداز میخواهم…
دارد که چون تو پادشهی بندهات شوم
دارد که چون تو پادشهی بندهات شوم قربان اختلاط فریبندهات شوم بیعانهٔ هزار غلام است خندهات سد بار بندهٔ لب پر خندهات شوم سد کس…
چیست قصد خون من آن ترک کافر کیش را
چیست قصد خون من آن ترک کافر کیش را ای مسلمانان نمیدانم گناه خویش را ای که پرسی موجب این نالههای دلخراش سینهام بشکاف تا…
چه خوش بودی دلا گر روی او هرگز نمیدیدی
چه خوش بودی دلا گر روی او هرگز نمیدیدی جفاهای چنین از خوی او هرگز نمیدیدی سخنهایی که در حق تو سر زد از رقیب…
تو زمن پرس قدر روز وصال
تو زمن پرس قدر روز وصال تشنه داند که چیست آب زلال ذوق آن جستن از قفس ناگاه من شناسم نه مرغ فارغ بال میتوان…
تا چند به غمخانهٔ حسرت بنشینم
تا چند به غمخانهٔ حسرت بنشینم وقتست که با یار به عشرت بنشینم بی طاقتیم در ره او میرود از حد کو صبر که در…
به دل دیرین بنایی بود کندم
به دل دیرین بنایی بود کندم به جای او ز نو طرحی فکندم خریدارانه چشمی دید سویم نگفت اما هنوز از چون و چندم قبولی…
بردری ز آمد شد بسیار آزاریم هست
بردری ز آمد شد بسیار آزاریم هست گر خدا صبری دهد اندیشه کاریم هست صبر در میبندند اما نیستم ایمن ز شوق خانهٔ پر رخنهٔ…
آیینهٔ جمال ترا آن صفا نماند
آیینهٔ جمال ترا آن صفا نماند آهی زدیم و آینهات را جلا نماند روزی که ما ز بند تو آزاد میشدیم بودند سد اسیر و…
ای دل به بند دوری او جاودانه باش
ای دل به بند دوری او جاودانه باش ای صبر پاسبان در بند خانه باش ای سر به خاک تنگ فرو رو ، ترا که…





