غزلیات کمال الدین وحشی بافقی
خوش صیدِ غافلی به سر تیر آمدهست
خوش صیدِ غافلی به سر تیر آمدهست زه کن کمانِ ناز که نخجیر آمدهست روزی به کارِ تیغِ تو آید نگاه دار این گردنی که…
چو شمع شب همه شب سوز و گریه زانم بود
چو شمع شب همه شب سوز و گریه زانم بود که سرگذشت فراق تو بر زبانم بود شد آتش جگرم پیش مردمان روشن ز خون…
چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را
چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را در ته دوزخ افکنم جان پر اضطراب را تافته عشق دوزخی ز اهل نصیحت اندرو…
تن اگر نبود ز نزدکان چو شد گو دور باش
تن اگر نبود ز نزدکان چو شد گو دور باش دیده در وصل است پا از بزم گو مهجور باش در نگاهی کان به هر…
پی وصلش نخواهم زود یاری در میان افتد
پی وصلش نخواهم زود یاری در میان افتد که شوق افزون شود چون روزگاری در میان افتد به خود دادم قرار صبر بی او یک…
به استغنات میرم سرو استغنا بلند من
به استغنات میرم سرو استغنا بلند من که خوش راضیست از تو جان استغنا پسند من سرت گردم به رقص آور دلم را گرم سویم…
بخت آن کو که کشم رخش و سوارش سازم
بخت آن کو که کشم رخش و سوارش سازم دل جنیبت کش و جان غاشیهدارش سازم خواهم این سینه پر از جوهر جانهای نفیس که…
این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست
این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست آرزو بخش دل اندوهگین من کجاست جانم از غم بر لب آمد، آه از این غم، چون…
آه شراره بارم کان از درون برآمد
آه شراره بارم کان از درون برآمد ابریست آتش افشان کز بحر خون برآمد میکرد دل تفأل از مصحف جمالش از زلف او به فالش…
الاهی از میان ناپسندان بر کران دارش
الاهی از میان ناپسندان بر کران دارش ز دام حیلهٔ مردم فریبان در امان دارش صدای شهپر شاهینی از هر گوشه میآید تذرو غافلی دارم…





