غزلیات کمال الدین وحشی بافقی
ملک دل را سپه ناز به یغما آمد
ملک دل را سپه ناز به یغما آمد دیده را مژده که هنگام تماشا آمد تا چه کردیم که چون سبزه ز کویی ندمیم گل…
مده از خنده فریب و مزن از غمزه خدنگ
مده از خنده فریب و مزن از غمزه خدنگ رو که ما را به تو من بعد نه صلح است و نه جنگ غمزه گو…
گهی از بزم بر میخیز و طرف بام جا میکن
گهی از بزم بر میخیز و طرف بام جا میکن زکات بزم عشرت عشوهای در کار ما میکن قصوری نیست در بیگانگی اما نه هر…
کی تبسم دور از آن شیرین تکلم میکنم
کی تبسم دور از آن شیرین تکلم میکنم زهر خند است این که پنداری تبسم میکنم در میان اشک شادی گم شدم روز وصال اینچنین…
کاری مکن که رخصت آه سحر دهم
کاری مکن که رخصت آه سحر دهم وین تند باد را به چراغ تو سردهم آبم ز جوی تیغ تغافل مده ، مباد نخلی شوم…
عزت مبردر کار دل این لطف بیش از پیش را
عزت مبردر کار دل این لطف بیش از پیش را این بس که ضایع میکنی برمن جفای خویش را لطفی که بد خو سازدم ناید…
شدهام سگ غزالی که نگشته رام هرگز
شدهام سگ غزالی که نگشته رام هرگز مگسی ز انگبینش نگرفته کام هرگز ز فروغ آفتابی شب خویش روز خواهم که شبی ز خانه بیرون…
زین سان که تند میگذرد خوشخرام من
زین سان که تند میگذرد خوشخرام من کی ملتفت شود به جواب سلام من گفتم بگو از آن لبِ شیرین حکایتی سد تلخ گفت دلبر…
راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را
راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را این چشم کجا بود ز تو، دیدهٔ ما را سنگی نفتد این طرف از گوشهٔ آن بام…
دل و طبع خویش را گو که شوند نرم خوتر
دل و طبع خویش را گو که شوند نرم خوتر که دلم بهانه جو شد من از و بهانه جوتر گله گر کنم ز خویت…





