غزلیات کمال الدین وحشی بافقی
در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه
در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه به من کم میکنی لطفی که داری این زمان یا نه گمان دارند خلقی…
خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست
خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست یک روز تحمل نکنم طاقتم اینست بر خنجر الماس نهادم ز تو پهلو آسوده دلا بین که…
چه گویمت که چه با جانم اشتیاق نکرد
چه گویمت که چه با جانم اشتیاق نکرد چه کارها که به فرمودهٔ فراق نکرد زمانه وصل ترا سد سبب مهیا ساخت ولی چه سود…
جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد
جانان نظری کو ز وفا داشت ندارد لطفی که از این پیش به ما داشت ندارد رحمی که به این غمزدهاش بود نماندست لطفی که…
تازه شد آوازهٔ خوبی ، گلستان ترا
تازه شد آوازهٔ خوبی ، گلستان ترا نغمه سنج نو، مبارک باد، بستان ترا خوان زیبایی به نعمتهای ناز آراست، حسن نعمت این خوان گوارا…
به لب بگوی که آن خندهٔ نهان نکند
به لب بگوی که آن خندهٔ نهان نکند مرا به لطف نهان تو بد گمان نکند تو خود مرا چه کنی لیک چشم را فرمای…
بسیار گرم پیش منه در هلاک ما
بسیار گرم پیش منه در هلاک ما اندیشه کن ز حال دل دردناک ما زهر ندامتیست که بردیم زیر خاک این سبزهای که سر زده…
بار فراق بستم و ، جز پای خویش را
بار فراق بستم و ، جز پای خویش را کردم وداع جملهٔ اعضای خویش را گویی هزار بند گران پاره میکنم هر گام پای بادیه…
ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن
ای که دل بردی ز دلدار من آزارش مکن آنچه او در کار من کردست در کارش مکن هندوی چشم تو شد میبین خریدارانهاش اعتمادی…
آنچه کردی ، آنچه گفتی غایت مطلوب بود
آنچه کردی ، آنچه گفتی غایت مطلوب بود هر چه گفتی خوب گفتی هر چه کردی خوب بود من چرا در عشق اندیشم ز سنگ…





