غزلیات کمال الدین وحشی بافقی
پاک ساز از غیر دل ، وز خود تهی شو چون حباب
پاک ساز از غیر دل ، وز خود تهی شو چون حباب گر سبک روحی توانی خیمه زد بر روی آب خودنمایی کی کند آن…
بگذشت دورِ یوسف و دورانِ حُسنِ تو ست
بگذشت دورِ یوسف و دورانِ حُسنِ تو ست هر مصرِ دل که هست به فرمانِ حسنِ تو ست بسیار سر به کنگرهٔ عشق بستهاند آنجا…
بازم غم بیهوده به همخانگی آمد
بازم غم بیهوده به همخانگی آمد عشق آمد و با نشأهٔ دیوانگی آمد ای عقل همانا که نداری خبر از عشق بگریز که او دشمن…
این بس که تماشایی بستان تو باشم
این بس که تماشایی بستان تو باشم مرغ سر دیوار گلستان تو باشم کافیست همین بهرهام از مائدهٔ وصل کز دور مگس ران سر خوان…
آه، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ
آه، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد گرهمان بر سرخونریزی مایی…
اسیر جلوهٔ هر حسن عشقبازی هست
اسیر جلوهٔ هر حسن عشقبازی هست میان هر دو حقیقت نیاز و نازی هست ز هر دری که نهد حسن پای ناز برون بر آستانهٔ…
ابر است و اعتدال هوای خزانی است
ابر است و اعتدال هوای خزانی است ساقی بیا که وقت می ارغوانی است در زیر ابر ساغر خورشید شد نهان روز قدح کشیدن و…
وصلم میسر است ولی بر مراد نیست
وصلم میسر است ولی بر مراد نیست بر دل نهم چه تهمت شادی که شاد نیست غم میفروخت لیک به اندازه میفرست یک دل درون…
هر چند ناز کردی ، نیازم زیاده شد
هر چند ناز کردی ، نیازم زیاده شد دردم فزود و سوز و گدازم زیاده شد هر چند بیش کشت به ناز و کرشمهام رغبت…
ناوکت بر سینهٔ این ناتوان آمد همه
ناوکت بر سینهٔ این ناتوان آمد همه آفرین بادا که تیرت بر نشان آمد همه شد نشان تیر بیداد تو جسم لاغرم سد خدنگ انداختی،…





