غزلیات کمال الدین وحشی بافقی
نوبهار آمد ولی بیدوستان در بوستان
نوبهار آمد ولی بیدوستان در بوستان آتشین میلیست در چشمم نهال ارغوان تا گل سوری بخندد ساقی بزم بهار ریخت در جام زمرد فام خیری…
میان مردمانم خوار کردی عزت من کو
میان مردمانم خوار کردی عزت من کو سگ کوی تو بودم روزگاری حرمت من کو به سد جان میخرم گردی که خیزد از سر راهت…
مغرور کسی به که درت جا نکند کس
مغرور کسی به که درت جا نکند کس وصلی که محالست تمنا نکند کس نی یوسف مصری تو که در بیع کس آیی بیعانهٔ جان…
مبادا یارب آن روزی که من از چشم یار افتم
مبادا یارب آن روزی که من از چشم یار افتم که گر از چشم یار افتم ز چشم اعتبار افتم شراب لطف پر در جام…
گو جان ستان از من که من تن در بلای او دهم
گو جان ستان از من که من تن در بلای او دهم پیکر به خون اندر کشم جان خونبهای او دهم بزم فراغ آراست دل…
کی اهل دل به کام خود از دوستان برند
کی اهل دل به کام خود از دوستان برند تا کارشان به جان نرسد کی ز جان برند از ما برید یار به اندک حکایتی…
قلب سپه ماست به یک حمله شکسته
قلب سپه ماست به یک حمله شکسته با غمزه بگو تا نزند تیغ دو دسته پیکان ز جگر جسته و زخمی شده جان هم وین…
عتاب اگر چه همان در مقام خونریز است
عتاب اگر چه همان در مقام خونریز است ولیک تیغ تغافل نه آنچنان تیز است دلیریی که دلم کرد و میزند در صلح به اعتماد…
شد یار به اغیار دل آزار مصاحب
شد یار به اغیار دل آزار مصاحب دیدی که چه شد با چه کسان یار مصاحب رنگین شدن بزم من از یار محال است زین…
زهر در چشم و چین بر ابرو چیست
زهر در چشم و چین بر ابرو چیست باز فرمان تندی خو چیست غیر ازین کآمدیم و خوار شدیم گنه ما درین سر کو چیست…





