رباعیات کمال الدین وحشی بافقی
میخواست فلک که تلخ کامم بکشد
میخواست فلک که تلخ کامم بکشد ناکردهٔ می طرب به جامم، بکشد بسپرد به شحنه فراق تو مرا تا او به عقوبت تمامم بکشد
شاها چو کمان قدر به فرمان تو باد
شاها چو کمان قدر به فرمان تو باد چون گوی فلک در خم چوگان تو باد آن سینه پر داغ که خصمت دارد صندوقه تیرهای…
تا شکل هلال گردد از چرخ پدید
تا شکل هلال گردد از چرخ پدید کز بهر در شادی عید است کلید روز وشب عمر بی زوالت بادش مستلزم اجر روزه و شادی…
آهنگ سفر میکند آن ماه عذار
آهنگ سفر میکند آن ماه عذار ای جان که نفس گیر شدی ناله برآر در محملش آویز دلا همچو جرس وزناله و فریاد زبان باز…
گر کسب کمال میکنی میگذرد
گر کسب کمال میکنی میگذرد ور فکر مجال میکنی میگذرد دنیا همه سر به سر خیال است ، خیال هر نوع خیال میکنی میگذرد
رخسار تو ای تازه گل گلشن جان
رخسار تو ای تازه گل گلشن جان کز آبله شبنمی نشسته ست بر آن لاله ست ولی آمده با ژاله قرین ماهیست ولی کرده به…
تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم
تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم آهسته ز فرقت تو فریاد کنم وقت است که دست از دهن بردارم از دست غمت هزار بیداد…
اندر ره انتظار چشمی که مراست
اندر ره انتظار چشمی که مراست بی نور شد و وصال تو ناپیداست من نام بگرداندم و یعقوب شدم ای یوسف من نام تو یعقوب…
گر درخور مهرم احترامی بودی
گر درخور مهرم احترامی بودی نزدیک توام قدر تمامی بودی من میگفتم که عشق من تا به کجاست گر ز آنطرف از عشق مقامی بودی
دل زان بت پیمان گسلم میسوزد
دل زان بت پیمان گسلم میسوزد برق غم او متصلم میسوزد از داغ فراق اگر بنالم چه عجب یاران چه کنم، وای دلم میسوزد





