مجنون به من بی سر و پا می‌ماند

مجنون به من بی سر و پا می‌ماند غمخانهٔ من به کربلا می‌ماند جغدی به سرای من فرود آمد و گفت کاین خانه به ویرانه…

Continue Reading...

در نفی رخت شمع شبی راند سخن

در نفی رخت شمع شبی راند سخن روزش دیدم گرفته کنجی مسکن مانندهٔ عاصیی که در روز جزا با روی سیاه سر برآرد ز کفن

Continue Reading...

تا در ره عشق آشنای تو شدم

تا در ره عشق آشنای تو شدم با صد غم و درد مبتلای تو شدم لیلی‌وشِ من، به حال زارم بنگر مجنون زمانه از برای…

Continue Reading...

آن سرو که جایش دل غم پرور ماست

آن سرو که جایش دل غم پرور ماست جان در غم بالاش گرفتار بلاست از دوری او به ناخن محرومی سد چاک زدیم سینه جایش…

Continue Reading...

گر با تو گهی نظر کنم پنهانی

گر با تو گهی نظر کنم پنهانی لازم نبود که طبع خود رنجانی من بودم و دیدنی چو این هم منع است آن نیز به…

Continue Reading...

در نامه رقم ز خانه‌ای یافته‌ام

در نامه رقم ز خانه‌ای یافته‌ام وز عنبر تر شمامه‌ای یافته‌ام از شوق دمی هزار بارش خوانم گویی تو که گنج نامه‌ای یافته‌ام

Continue Reading...

پیوستن دوستان به هم آسان است

پیوستن دوستان به هم آسان است دشوار بریدن است و آخر آن است شیرینی وصل را نمی‌دارم دوست از غایت تلخیی که در هجران است

Continue Reading...

آن شمع که دوش بود تب تا سحرش

آن شمع که دوش بود تب تا سحرش صحت پی رفع تب در آمد ز درش تب از بدنش راه‌گریزی می‌جست فصاد جهاند از ره…

Continue Reading...

کوی تو که آواره هزاری دارد

کوی تو که آواره هزاری دارد هرکس به خود آنجا سر و کاری دارد تنها نه منم تشنهٔ دیدار، آنجا جاییست که خضر هم گذاری…

Continue Reading...

در کوی توام پای تمنا نرود

در کوی توام پای تمنا نرود من سعی بسی کنم ولی پا نرود خواهم که ز کویت روم اما چه کنم کاین بیهده گرد پا…

Continue Reading...