رباعیات کمال الدین وحشی بافقی
تا پای کسی سلسله آرا نشود
تا پای کسی سلسله آرا نشود او را سر قدر آسمان سا نشود باز ار نشود صید و نیفتد در قید او را به سر…
آن زمره که از منطق ما بیخبرند
آن زمره که از منطق ما بیخبرند سد نغمهٔ ما به بانک زاغی نخرند زاغیم شده به عندلیبی مشهور ما دیگر و مرغان خوش الحان…
فریاد که سوز دل عیان نتوان کرد
فریاد که سوز دل عیان نتوان کرد با کس سخن از داغ نهان نتوان کرد اینها که من از جفای هجران دیدم یک شمه به…
در عهد معالجات تو بیماری
در عهد معالجات تو بیماری بیکار شد از شیوه خلق آزاری نی از پی آزار به سوی تو شتافت آمد که شکایت کند از بیکاری
ای منشاء دانایی و ای مایه هوش
ای منشاء دانایی و ای مایه هوش بفرست از آن که تا سحر خوردم دوش بسیار نه ، کم نه، آن قدر بخش که من…
اکسیر حیات جاودانم بفرست
اکسیر حیات جاودانم بفرست کام دل و آرزوی جانم بفرست آن مایع که سرمایهٔ عیش و طرب است آنم بفرست و در زمانم بفرست
فن تو و سد هزار برهان کمال
فن تو و سد هزار برهان کمال شغل من و یک جهان خیالات محال تو منزوی مدرسهٔ عالی فضل من بیهده گرد راست بازار خیال
خوش آن که شود بساط مهجوری طی
خوش آن که شود بساط مهجوری طی در بزم وصال میکشم پی در پی میجویمت آنچنان که مهجور وصال مشتاق توام چنان که مخمور به…
تا بود چنین بود و چنین است جهان
تا بود چنین بود و چنین است جهان از حادثه دهر کرا بود امان بلقیس اگر به ملک جاویدان رفت جاوید تو مانی ای سلیمان…
ازدیده ز رفتن تو خون میآید
ازدیده ز رفتن تو خون میآید بر چهره سرشک لاله گون میآید بشتاب که بی توجان ز غمخانهٔ تن اینک به وداع تو برون میآید





