رباعیات فخرالدین عراقی
آن دوستی قدیم ما چون گشته است؟
آن دوستی قدیم ما چون گشته است؟ مانده است به جای؟ یا دگرگون گشته است؟ از تو خبرم نیست که با ما چونی باری، دل…
یک عالم از آب و گل بپرداختهاند
یک عالم از آب و گل بپرداختهاند خود را به میان ما در انداختهاند خود گویند راز و خود میشنوند زین آب و گلی بهانه…
هر شب به سر کوی تو آیم به فغان
هر شب به سر کوی تو آیم به فغان باشد که کنی درد دلم را درمان گر بر در تو بار نیابم، باری از پیش…
گل صبح دم از باد برآشفت و بریخت
گل صبح دم از باد برآشفت و بریخت با باد صبا حکایتی گفت و بریخت بد عهدی عمر بین، که گل ده روزه سر بر…
عشقی نبود چو عشق لولی و گدای
عشقی نبود چو عشق لولی و گدای افگنده کلاه از سر و نعلین از پای پا بر سر جان نهاده، دل کرده فدای بگذاشته از…
دل در غم تو بسی پریشانی کرد
دل در غم تو بسی پریشانی کرد حال دل من چنان که میدانی کرد دور از تو نماند در جگر آب مرا از بسکه دو…
در سابقه چون قرار عالم دادند
در سابقه چون قرار عالم دادند مانا که نه بر مراد آدم دادند زان قاعده و قرار، کان دور افتاد نی بیش به کس دهند…
چون در دلت آن بود که گیری یاری
چون در دلت آن بود که گیری یاری برگردی ازین دلشده بیآزاری چون روز وداع بود بایستی گفت تا سیر ترت دیده بدیدی، باری
بگذار، اگر چه رندم و اوباشم
بگذار، اگر چه رندم و اوباشم تا خاک سر کوی تو بر سر پاشم بگذار، که بگذرم به کویت نفسی در عمر مگر یک نفسی…
ای لطف تو دستگیر هر رسوایی
ای لطف تو دستگیر هر رسوایی وی عفو تو پردهپوش هر خود رایی بخشای بدان بنده، که اندر همه عمر جز درگه تو دگر ندارد…





