غزلیات محمد فضولی
بحال زار من آن ماه را نگاهی نیست
بحال زار من آن ماه را نگاهی نیست چه سود روزی اگر نیز هست ماهی نیست جفاست از تو همیشه مراد من نه وفا که…
ای مست غافل از من و خونین جگر مشو
ای مست غافل از من و خونین جگر مشو من از تو بی خودم تو ز من بی خبر مشو کارم بسوز و گریه فتادست…
ای بر فراز مسند عزت مکان تو
ای بر فراز مسند عزت مکان تو برتر ز هر چه برتر از آن نیست شان تو برهان قاطع آمده قول تو سر بسر عالم…
از جان بدود دل غم خالت برون نرفت
از جان بدود دل غم خالت برون نرفت وز دیده این سواد بسیلاب خون نرفت از چاک سینه ام بدرون سر نهاد اشک وز سینه…
یار خواهی دلا ز جان بگذر
یار خواهی دلا ز جان بگذر از همه هستی جهان بگذر در جهان گر فراغتی باید از جهان و جهانیان بگذر دل منه بر سپهر…
هر زمان حال من از عشق تو دیگرگون است
هر زمان حال من از عشق تو دیگرگون است بتو چون شرح کنم حال چه گویم چون است غم دل سوخت مرا پیش که آرم…
نه مژگانست کز خونابه دل لالهگون کردم
نه مژگانست کز خونابه دل لالهگون کردم ازان گل خار خاری داشتم از دل برون کردم ز ذکر حلقه گیسوی خوبان لب فرو بستم هوا…
نفسی نیست تمنای تو بیرون ز سرم
نفسی نیست تمنای تو بیرون ز سرم تو ز من بی خبری کی ز تو من بی خبرم گر چه دوری ز نظر نیست ز…
می شود هر دم جنون ما ز ابرویت فزون
می شود هر دم جنون ما ز ابرویت فزون هست ابروی تو ما را سر خط مشق جنون دل قدت را دید لعلت راست مایل…
ملک را گر نظر بر قد آن سرو روان افتد
ملک را گر نظر بر قد آن سرو روان افتد سراسیمه چو مرغ تیر خورده ز آسمان افتد مپوش از من رخ ای خورشید مپسند…





