غزلیات محمد فضولی
گاه لطفی مینماید گه جفایی میکند
گاه لطفی مینماید گه جفایی میکند شوخی آن طفل هردم اقتضایی میکند آه ازآن نورس که گه رخ مینماید گاه زلف هرزمان ما را گرفتار…
غمت در سینه ام جا کرد چون بیرون شود یارب
غمت در سینه ام جا کرد چون بیرون شود یارب و گر ماند چنین حال دل من چون شود یارب نمی خواهد شبی گیرم قراری…
صیقل آیینه دلها نم چشم ترست
صیقل آیینه دلها نم چشم ترست هر کرا نمناک تر دیده دلش روشن ترست روز نومیدی مراد از قطرهای اشک جو رهبر گم گشتگان در…
سنگ بیداد بتان آیینه دل را شکست
سنگ بیداد بتان آیینه دل را شکست هر تمنایی که در دل داشتم صورت نبست وصل آن مه گر میسر نیست ما را دور نیست…
ز من آن مغبچه ترک دل و دین میخواهد
ز من آن مغبچه ترک دل و دین میخواهد در ره عشق ثباتم به ازین میخواهد نیست ترک دل و دین در روش عشق خطا…
رحمی باسیران شب تار نداری
رحمی باسیران شب تار نداری بر روز قیامت مگر اقرار نداری جورست ترا کار و درین کار که هستی با هیچ کسی جز دل من…
دل که از نرگس او چشم نگاهی دارد
دل که از نرگس او چشم نگاهی دارد گر نیابد چه عجب بخت سیاهی دارد جای آن هست که چشمم از همه عالم بندد پاک…
در غمم گر جان ز جسم ناتوان آید برون
در غمم گر جان ز جسم ناتوان آید برون کی غم آن راحت جانم ز جان آید برون می مده ساقی مکن کاری که ناگه…
خوش آن که در نظرم عارض نکوی تو باشد
خوش آن که در نظرم عارض نکوی تو باشد سواد چشم مرا روشنی ز روی تو باشد تو قبله و مرا نیست تاب آن که…
چو طفلان پیشهای جز گریه در عالم نمیدانم
چو طفلان پیشهای جز گریه در عالم نمیدانم نمیداند کسی درد مرا من هم نمیدانم به وحشت بس که معتادم ز خود هم کردهام نفرت…





