غزلیات محمد فضولی
جانی که هست رسته ز آزار او کجاست
جانی که هست رسته ز آزار او کجاست آزاده که نیست گرفتار او کجاست آسوده که داشته باشد فراغتی در دور غمزه های ستمگار او…
تا باد پرده از رخ آن سیمبر فکند
تا باد پرده از رخ آن سیمبر فکند رسم صبوری از دل عشاق بر فکند دور از رخ تو سوخت جگر این چه آتشست کز…
بهار آمد صدایی برنمیآید ز بلبلها
بهار آمد صدایی برنمیآید ز بلبلها مگر امسال رنگ دلربایی نیست در گلها گل آمد نیست میل سیر گلشن نازنینان را پریشان کرد گلهای چمن…
بطرف طره دستار زیبی بست یار از گل
بطرف طره دستار زیبی بست یار از گل چه سروست این که دارد برگ از نسرین و بار از گل چو غنچه صد گره بر…
بخاک بنده رحم ای دلربا از تو نمی آید
بخاک بنده رحم ای دلربا از تو نمی آید تو سنگین دل بنی کار خدا از تو نمی آید چه سنگین دل کسی کز ناله…
ای همه دم بزم تو جای رقیب
ای همه دم بزم تو جای رقیب بهر تو ناچار لقای رقیب امر محالست مرا از تو کام کام تو چون هست رضای رقیب جور…
ای دل از کار عشق عار مکن
ای دل از کار عشق عار مکن عشق تا هست هیچ کار مکن نیست انکار عشق را یمنی مکن این کار زینهار مکن تا ترا…
از شرم رخت منزل یوسف شده چاهی
از شرم رخت منزل یوسف شده چاهی در روی زمین نیست برخسار تو ماهی من مایل آنم که کنی میل من اما مشکل که کند…
هرگز غم خرابی عالم نمی خوریم
هرگز غم خرابی عالم نمی خوریم عالم اگر خراب شود غم نمی خوریم بیش و کم زمانه بر ما برابرست ما غصه زیاد و غم…
نه همین قد من از بار غم دور خم است
نه همین قد من از بار غم دور خم است خمی قامت گردون هم ازین بار غم است ز سرور دل ما بی المان را…





