غزلیات محمد فضولی
ای لعل سخن گوی تو کام دل زارم
ای لعل سخن گوی تو کام دل زارم وقتست که کام دل از آن لعل بر آرم می خواهم از آن لب سخنی بشنوم اما…
ای آنکه آفت دل و جان و تنی مرا
ای آنکه آفت دل و جان و تنی مرا من دوستم ترا تو چرا دشمنی مرا ای جان چه شود زانکه کنم میل زیستنی چون…
از پری رویان بدل بردن همین مایل تویی
از پری رویان بدل بردن همین مایل تویی آن که می خواهد دل عشاق خونین دل تویی بی تو گر باشد بچشمم تیره عالم دور…
یار ما را به ازین زار و حزین می خواهد
یار ما را به ازین زار و حزین می خواهد به ازین چیست که ما را به ازین می خواهد هوس عاشقی آن بت بی…
نیست غیر از حیرتم کاری جدا از یار خویش
نیست غیر از حیرتم کاری جدا از یار خویش وه چه خواهم کرد دارم حیرتی در کار خویش کلبه احزان ما باریک شد از دود…
نه چندانم ضعیف از دوری خورشید رخساری
نه چندانم ضعیف از دوری خورشید رخساری که تاب آرم گر افتد سایه بر من ز دیواری فکنده در گمان ضعف تنم باریک بینان را…
نظر بازی که حیران رخ آن سیمتن باشد
نظر بازی که حیران رخ آن سیمتن باشد نمی خواهم که بینم از حسد گر چشم من باشد گهی از داغ می سوزم گهی از…
مه من از تو غم بی حساب دارد دل
مه من از تو غم بی حساب دارد دل هزار محنت و صد اضطراب دارد دل بیاد نرگس مست تو خسته است مدام چه گویمت…
مکش بر دیده ای خورشید خاک آن کف پا را
مکش بر دیده ای خورشید خاک آن کف پا را مکن با خاک یکسان توتیای دیده ما را بهر تاری ز جعد سنبلش دل بسته…
لاف زد پیش رخت گلبن ز گلبرگ ترش
لاف زد پیش رخت گلبن ز گلبرگ ترش زد صبا از قهر گلبرگ ترش را بر سرش پیش خورشید رخت گل را نمی بیند جمال…





