غزلیات محمد فضولی
گه جولان غبار انگیز از آن شد رخش جانانم
گه جولان غبار انگیز از آن شد رخش جانانم که زد دستی و گرد تن فشاند از دامن جانم ز کف دامان رسوایی نخواهم داد…
گر بند بند ما چو نی از هم جدا کنند
گر بند بند ما چو نی از هم جدا کنند به زانکه در غمت ز فغان منع ما کنند خوبان نمی کنند وفایی بعاشقان خوبند…
غیر از درت پناه نداریم یا نبی
غیر از درت پناه نداریم یا نبی جز تو امیدگاه نداریم یا نبی تا برده ایم سوی تو ره جز طریق تو رویی بهیچ راه…
شنیده صبحدم از جور گل افغان بلبل را
شنیده صبحدم از جور گل افغان بلبل را بدندان پاره پاره ساخته شبنم تن گل را چو گیرم کاکلش را تا کشد سوی خودم آن…
سرو نازم نشد آگه ز نیازم چه کنم
سرو نازم نشد آگه ز نیازم چه کنم بکه گویم غم دل آه چه سازم چه کنم می کنم ناله چو بر زلف گره می…
زبان مرغ می داند مگر گل
زبان مرغ می داند مگر گل که دارد گوش بر فریاد بلبل مگر جانی ندارد گل که دارد بآه بلبلان چندین تحمل ز عاشق می…
روزگاری شد ز کویت درد سر کم کرده ایم
روزگاری شد ز کویت درد سر کم کرده ایم سویت از بیم رقیبانت گذر کم کرده ایم ناله ما را از سگان کوی او شرمنده…
دل که پنهان است شوق لعل محبوبان درو
دل که پنهان است شوق لعل محبوبان درو غنچه بشگفته است اوراق گل پنهان درو با خیال لعل جان بخش سواد دیده ام هست آن…
در هستی بقفل نیستی بر خود چنان بستم
در هستی بقفل نیستی بر خود چنان بستم که فرقی نیست پیش هر که هست از نیست تا هستم به پیمانه شکستن داد صد پیمان…
خود را ز گریه شب همه شب غرق خون کنم
خود را ز گریه شب همه شب غرق خون کنم سر چون حباب صبحدم از خون برون کنم گفتم هوای عشق تو بیرون کنم ز…





