غزلیات محمد فضولی
نکویی گرد بادست این که بر من خاک میبارد
نکویی گرد بادست این که بر من خاک میبارد سرود ناله من خاک را در رقص میبارد چه حاجت من بگویم عذر رسوایی تو رخ…
می روم زین شهر و در دل مهر ماهی می برم
می روم زین شهر و در دل مهر ماهی می برم کوه دردی با تن چون برگ کاهی می برم از سر کویت سفر نوعیست…
مرا هرگه که پندی میدهد با چشم تر ناصِح
مرا هرگه که پندی میدهد با چشم تر ناصِح نهال محنتم را میدهد آب دگر ناصح بس است این سوز در من گر نصیحت نشنود…
گهی که در غم آن گلعذار میگریم
گهی که در غم آن گلعذار میگریم به صورت ناله چو ابر بهار میگریم ز چرخ میگذرد هایهای گریه من شبی که بیمَهِ خود زار…
گر گریزم دم بدم بر آتش دل دیده آب
گر گریزم دم بدم بر آتش دل دیده آب بر چنین سوزی که دل دارد کی آرد سینه تاب بگسل ای سایه ز من تابی…
کار من در عاشقی جز با غم یاری نماند
کار من در عاشقی جز با غم یاری نماند گو برو عقل از سرم با او مرا کاری نماند رفت مژگانم بسیل اشک از اطراف…
عشق مضمون خط لوح جبین است مرا
عشق مضمون خط لوح جبین است مرا سرنوشت از قلم صنع همین است مرا روی بر راه سگ کوی تو سودن صد ره بهتر از…
شب هجران خیالت شمع محنت خانهٔ من شد
شب هجران خیالت شمع محنت خانهٔ من شد دلم را صد چراغ از پرتو آن شمع روشن شد نزاعی در میان جان و تن انداخت…
زین ندامت که نشد خاک درت مسکن من
زین ندامت که نشد خاک درت مسکن من اشک از چهره جان شست غبار تن من حیرت لعل تو بردم بلحد نیست عجب گر شود…
روی میتابد ز من گر ماه تابان گویمش
روی میتابد ز من گر ماه تابان گویمش می رود از پیشم از سرو خرامان گویمش می خورد خون دلم گر گویمش جان منی می…





