رباعیات ظهیرالدین فاریابی
این دل که نگشت بر مرادی پیروز
این دل که نگشت بر مرادی پیروز با من به زبان حال گفت از سر سوز دیدم شب غم به خواب،روز شادی بس شب که…
ای خیل ستارگان سپاه و حشمت
ای خیل ستارگان سپاه و حشمت دوران فلک زبون تیغ و قلمت! عالم همه چیست پیش تو؟ مشتی خاک وان نیز همه فدای خاک قدمت!
می خواهم و مطرب و دلارام و ندیم
می خواهم و مطرب و دلارام و ندیم این است طبیعت من از چرخ مقیم من می نخورم خوش نزیم، پس چکنم؟ دنیا گذران است…
شاها،می عمرت فلک از جام بریخت
شاها،می عمرت فلک از جام بریخت گلبرگ حیاتت نه به هنگام بریخت خونی که بریخت تیغت از حلق عدو از دیده دوستانت ایام بریخت
دل خیمه غم بر آتش تاب زده ست
دل خیمه غم بر آتش تاب زده ست خونابه ز دیدگان ره خواب زده ست این تعبیه بین که دل برون آورده ست وین رنگ…
تو خرده بتا بر گل پژمرده مگیر
تو خرده بتا بر گل پژمرده مگیر او مرده توست خرده بر مرده مگیر از بهر نثارت طبقی زر دارد بی خردگی ار چه می…
ایزد عَلَم فتح برای تو فراشت
ایزد عَلَم فتح برای تو فراشت دولت همه صورت مراد تو نگاشت با دولت،خشم وجنگ در نتوان بست با ایزد،تیغ و نیزه بر نتوان داشت
ای چشم من از سیم برت سیمابی
ای چشم من از سیم برت سیمابی وی اشک من از پسته تو عنابی در نرگس چشم تو عجب می مانم کو تازه چگونه است…
معشوقه چو سر بکردبا باد چو گل
معشوقه چو سر بکردبا باد چو گل تن با همه کس به وصل درداد چو گل چون غنچه کشیده داشت دامن یک چند و امروز…
شاها،ز تو کار ملک ودین بانسق است
شاها،ز تو کار ملک ودین بانسق است دریا ز خجالت کفت در عرق است در عهد تو رافضی و سنی با هم کردند موافقت که…





