غزلیات رکنالدین اوحدی مراغهای
از بند زلفش پای ما مشکل گشاید بعد ازین
از بند زلفش پای ما مشکل گشاید بعد ازین چشمی که بیند غیر او ما را نشاید بعد ازین دل را چو با دیدار او…
یوسف ما را به چاه انداختند
یوسف ما را به چاه انداختند گرگ او را در گناه انداختند و آنگه از بهر برون آوردنش کاروانی را به راه انداختند از فراق…
همه کامیم برآید، چو در آیی ز درم
همه کامیم برآید، چو در آیی ز درم که مرید توام و نیست مراد دگرم بر سر من بنهد دست سعادت تاجی اگر آن ساعد…
هر که او عاشق آن روی بود صبر نداند
هر که او عاشق آن روی بود صبر نداند عاشق خویشتنست آنکه ازو صبر تواند گر ببینند رخ و قد ترا بید گل، ای بت…
هر چند به کوی او دیرست که پی بردم
هر چند به کوی او دیرست که پی بردم بسیار بگردیدم تا راه بوی بردم تا خلق ندانندم وز چشم نرانندم صد بار سر خود…
نه پیش ازین من بیگانه آشنای تو بودم؟
نه پیش ازین من بیگانه آشنای تو بودم؟ چه جرم رفت؟ که مستوجب جفای تو بودم نهان شدی ز من، ای آفتاب چهره، همانا چو…
نقش لب تو از شکر و پسته بستهاند
نقش لب تو از شکر و پسته بستهاند زلف و رخت ز نسترن و لاله رستهاند چشمان ناتوان تو، از بس خمار و خواب گویی…
موی فشانم دگر عشق به درها ببرد
موی فشانم دگر عشق به درها ببرد در همه عالم ز من ناله خبرها ببرد روی چو گلبرگ تو اشک مرا سیم کرد مطرب ما…
من چو همین حرف الف دیدهام
من چو همین حرف الف دیدهام حرف دگر زان نپسندیدهام هر چه نه از پیش الف شد روان همچو الف بر همه خندیدهام هیچ ندارد…
مطرب، چو بر سماع تو کردیم گوش را
مطرب، چو بر سماع تو کردیم گوش را راهی بزن، که ره بزند عقل و هوش را ابریشمی بساز و ازین حلقه پنبه کن نقل…





