غزلیات رکنالدین اوحدی مراغهای
مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویش
مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویش ناگاه در کمند تو رفتم به پای خویش صدبار گفتهام دل خود را بدین هوس کای دل…
مبارک روز بود امروز، یارا
مبارک روز بود امروز، یارا که دیدار تو روزی گشت ما را من آن دوزخ دلم، یارب، که دیدم به چشم خود بهشت آشکارا نه…
گو هر که در جهان به تماشا روید و گشت
گو هر که در جهان به تماشا روید و گشت ما را بس این قدر که به ما دوست بر گذشت تا او ز نقش…
گرچه صد بارم برانند از برت
گرچه صد بارم برانند از برت بر نمیدارم سر از خاک درت تا ابد منظور جانی، زانکه دل در ازل کرد این نظر بر منظرت…
گر چه دورم، نه صبورم ز تو، ای بدر منیر
گر چه دورم، نه صبورم ز تو، ای بدر منیر دور بادا! که کند صبر ز یاد تو ضمیر دلم آخر ز تو چون صبر…
کیست دگر باره این؟ بر لب بام آمده
کیست دگر باره این؟ بر لب بام آمده روی چو صبحش در آن زلف چو شام آمده بر همه ارباب عشق حاکم و والی شده…
کاکل مشکین نقاب چشم و ابرو ساختی
کاکل مشکین نقاب چشم و ابرو ساختی آن کمان پنهان بدار، اکنونکه تیر انداختی بر سمند فتنه زین دلبری بستی، ولی حملهٔ اول ز شوخی…
عنایتیست خدا را به حال ما امروز
عنایتیست خدا را به حال ما امروز که شد خجسته از آن چهره فال ما امروز شبی چو سال ببینم و گرنه نتوان گفت حکایت…
عشرت بهار کن، که شود روزگار خوش
عشرت بهار کن، که شود روزگار خوش میدر بهار خور، که بود بی غبار و غش گفتی به روز شش همه گیتی تمام شد میبه،…
صفات قلندر نشان برنگیرد
صفات قلندر نشان برنگیرد صفات تجرد بیان برنگیرد عدم خانهٔ نیستی راست گنجی که وصلش وجود جهان برنگیرد گشاد از دل تنگ درویش یابد خدنگی…





