غزلیات رکنالدین اوحدی مراغهای
دلم از لعل تو یک بوسه تمنا نکند
دلم از لعل تو یک بوسه تمنا نکند که جفای تو مرا دیده چو دریا نکند این چنین بیدل و بیچاره که ماییم امروز کس…
دل سرای خاص شد، از مجلس عامش مگو
دل سرای خاص شد، از مجلس عامش مگو جان چو بر جانان رسید، از پیک و پیغامش مگو مرغ جان ما، که از تار بدن…
دشمنان گویی دگر در کار ما کوشیدهاند
دشمنان گویی دگر در کار ما کوشیدهاند کان پری رخ را چنین از چشم ما پوشیدهاند زاهدان از چشم تو ما را ملامت میکنند جرعهای…
در گمانی که به غیر از تو کسی یارم هست؟
در گمانی که به غیر از تو کسی یارم هست؟ غلطست این، که به غیر از تو نپندارم هست حیفت آمد که دمی بی غم…
خیز و کار رفتنت را ساز ده
خیز و کار رفتنت را ساز ده همرهان خویش را آواز ده مرغ گل را در زمین پوشیدهدار مرغ دل را در فلک پرواز ده…
حال دل پیش تو گفتم، که تو یارم باشی
حال دل پیش تو گفتم، که تو یارم باشی نه بدان تا تو به آشفتن کارم باشی من که سوزنده چو شمعم خود ازین غصه…
چون قد تو در چمن نباشد
چون قد تو در چمن نباشد چون روی تو یاسمن نباشد اندر همه تنگهای شکر شیرین تر از آن دهن نباشد ای باغ، مشو غلط…
چو آتشست به گرمی هوای تابستان
چو آتشست به گرمی هوای تابستان بده دو کاسه ازان آب لعل، یا بستان هوای عشق و هوای می و هوای تموز سه آتشند، که…
جور دیدم تا بدید آن خسرو خوبان که من،
جور دیدم تا بدید آن خسرو خوبان که من، عاشقم، وز من بپوشانید رخ چندان که من، در غمش دیوانه گشتم، بی رخش مجنون شدم…
جان را ستیزهٔ تو ندارد نهایتی
جان را ستیزهٔ تو ندارد نهایتی خوبان جفا کنند ولی تا به غایتی سنگین دلی، و گرنه چنین درد سینه سوز در سینهٔ تو نیز…





