غزلیات رکنالدین اوحدی مراغهای
نمیبینم بت خود را، نمیدانم کجا باشد؟
نمیبینم بت خود را، نمیدانم کجا باشد؟ دلم آرام چون گیرد؟ که جان از وی جدا باشد کسی حال دل مجروح من داندکه همچون من…
نبودم مرد این میدان و آورد او به میدانم
نبودم مرد این میدان و آورد او به میدانم چو گویم کرد سرگردان و میبازد به چوگانم بنازم در بغل گیرد، چو جان خویشتن، لیگن…
من همان داغ محبت که تو دیدی دارم
من همان داغ محبت که تو دیدی دارم هم چنان در هوست زرد وز عشقت زارم قصهٔ درد فراق تو مپندار، ای دوست که به…
من از دیوانگی خالی نخواهم بود تا هستم
من از دیوانگی خالی نخواهم بود تا هستم که رویت میکند هشیار و بویت میکند مستم صدم دشمن به شمشیر ملامت خون همی ریزد کدامین…
مست آمدم امشب، که سر راه بگیرم
مست آمدم امشب، که سر راه بگیرم یک بوسه به زور از لب آن ماه بگیرم دانم که دهد عقل نکوخواه مرا پند لیکن عجب…
مدتی من به کار خود بودم
مدتی من به کار خود بودم با خود و روزگار خود بودم صورتی چند نقش میبستم گر چه صورت نگار خود بودم به دیدار کسان…
لاله افیون در شراب انداختست
لاله افیون در شراب انداختست نرگس و گل را خراب انداختست از ریاحین چرخ در ناف زمین نافهای مشک ناب انداختست نغمهٔ شیرین مرغان سحر…
گفتم از عشق توسرگشته چو گویم، تو چه گویی؟
گفتم از عشق توسرگشته چو گویم، تو چه گویی؟ گفت چوگان که زد آخر؟ که تو سر گشته چو گویی گفتم آرام دلم نیست ز…
گر دستها چو زلف در آرم به گردنش
گر دستها چو زلف در آرم به گردنش کس را بدین قدر نتوان کرد سرزنش دیگر بر آتش غم او گرم شد دلم آن کو…
کیست کز آن بت بمن خبر برساند؟
کیست کز آن بت بمن خبر برساند؟ گر نبود نامهای، زبر برساند گرم روی کو؟ که پیش این نفس سرد خشک سلامی به چشم تر…





