غزلیات رکنالدین اوحدی مراغهای
مسلمانان، سلامت به، چو بتوانید، من گفتم
مسلمانان، سلامت به، چو بتوانید، من گفتم دل بیچارگان از خود مرنجانید، من گفتم به مال و جاه چندینی نباید غره گردیدن ز گرد این…
مرا از بخت اگر کاری برآید
مرا از بخت اگر کاری برآید به وصل روی دلداری برآید ولیکن دور گردون خود نخواهد که کام یاری از یاری برآید اگر خوبان گیتی…
ما چشم جهانیم، که این راز بدیدیم
ما چشم جهانیم، که این راز بدیدیم پوشیده رخ آن بت طناز بدیدیم هم صورت او از همه نقشی بشنیدیم هم لهجهٔ او در همه…
گفتم که بیوصال تو ما را به سر شود
گفتم که بیوصال تو ما را به سر شود گر صبر صبر ماست عجب دارم ار شود مهر تو بر صحیفهٔ جان نقش کردهایم مشکل…
گر سوی من چنین نگرد چشم مست تو
گر سوی من چنین نگرد چشم مست تو سر در جهان نهم به غریبی ز دست تو آمد بهار و خاطر هر کس کشد به…
گر بنگری در آینه روزی صفای خویش
گر بنگری در آینه روزی صفای خویش ای بس که بیخبر بدوی در قفای خویش ما را زبان ز وصف و ثنای تو کند شد…
کجایی؟ ای ز رخت آب ارغوان رفته
کجایی؟ ای ز رخت آب ارغوان رفته مرا به عشق تو آوازه در جهان رفته به خون دیده ترا کردهام به دست، ولی ز دست…
فرش زمردین به زمین در کشیدهاند
فرش زمردین به زمین در کشیدهاند و آنگه برو، ز گل، علم زر کشیدهاند دوشیزگان باغ طبقهای سیم و زر بر سر نهاده، پیش صنوبر…
عشق نورزیده بود جان سبکبار من
عشق نورزیده بود جان سبکبار من بر تو مرا فتنه کرد این دل بیکار من گر خبر از درد من نیست ترا، در نگر تا…
عارت آمد که دمی قصهٔ ما گوش کنی؟
عارت آمد که دمی قصهٔ ما گوش کنی؟ قصهٔ غصه این بیسر و پا گوش کنی؟ پادشاهی تو، ازین عیب نباشد که دمی حال درویش…





