غزلیات رکنالدین اوحدی مراغهای
زود شود باز بستهٔ تو
زود شود باز بستهٔ تو عاشق از دام جستهٔ تو رونق گل میبرد همیشه عارض چون لاله دستهٔ تو آن شکرینی، که وقت بوسه قند…
ز هجر او دل من هر زمان به دست غم افتد
ز هجر او دل من هر زمان به دست غم افتد تنم ز دوری او در شکنجهٔ ستم افتد شبی که قصهٔ درد دل شکسته…
ز برنا پیشگان آموز و رندان رسم سربازی
ز برنا پیشگان آموز و رندان رسم سربازی گرت سودای آن دارد که عشق آن پسر بازی جهان بر دشمنان بفروش و عشق دوستان بستان…
رخش، روابود، ار اسب دلبری تازد
رخش، روابود، ار اسب دلبری تازد که گوی سیم به چوگان مشک میبازد ز ذره بیشترندش کنون هواداران سزا بود که دل از مهر ما…
دیده بسیار نگه کرد به هر بام و دری
دیده بسیار نگه کرد به هر بام و دری بجزو در نظر عقل نیامد دگری خبر محنت ما در همه آفاق برفت که چه دیدیم…
دو بوسه گر ز لب آن نگار بستدمی
دو بوسه گر ز لب آن نگار بستدمی مراد خویشتن از روزگار بستدمی کجاست از لب شیرین یار تریاکی؟ که داد از آن سر زلف…
دلدار دل ببرد و زما پرده میکند
دلدار دل ببرد و زما پرده میکند ما را ز هجر خویشتن آزرده میکند دل برد و جان اگر ببرد نیز ظلم نیست شاهست و…
دل سرمست من آن نیست که باهوش آید
دل سرمست من آن نیست که باهوش آید مگر آن لحظه کش آواز تو در گوش آید رخت این آتش سوزنده که در سینه نهاد…
دشمن بیحاصلم را شرم باد از کار خویش
دشمن بیحاصلم را شرم باد از کار خویش تا چرا این خستهدل را دور کرد از یار خویش؟ حیف میداند که بعد از چند مدت…
در عشق اگر زبان تو با دل یکی شود
در عشق اگر زبان تو با دل یکی شود راه ترا هزار و دو منزل یکی شود زین آب و گل گذر کن و مشنو…





