غزلیات رکنالدین اوحدی مراغهای
دل سرمست من آن نیست که باهوش آید
دل سرمست من آن نیست که باهوش آید مگر آن لحظه کش آواز تو در گوش آید رخت این آتش سوزنده که در سینه نهاد…
دشمن بیحاصلم را شرم باد از کار خویش
دشمن بیحاصلم را شرم باد از کار خویش تا چرا این خستهدل را دور کرد از یار خویش؟ حیف میداند که بعد از چند مدت…
در عشق اگر زبان تو با دل یکی شود
در عشق اگر زبان تو با دل یکی شود راه ترا هزار و دو منزل یکی شود زین آب و گل گذر کن و مشنو…
خود را ز بد و نیک جدا کردم و رفتم
خود را ز بد و نیک جدا کردم و رفتم رستم ز خودی، رخ به خدا کردم و رفتم آن نفس به همی، که گرفتار…
حسن خوبان عزیز چندانست
حسن خوبان عزیز چندانست که رخ یوسفم به زندانست باش، تا او به تخت مصر آید که بخندد لبی که خندانست بگذارد ز دل زلیخا…
چون فتنه شدم بر رخت، ای حور بهشتی
چون فتنه شدم بر رخت، ای حور بهشتی رفتی و مرا در غم خود زار بهشتی با دست تو من پای فشارم به چه قوت؟…
چو آشفته دیدی که شد کار ما
چو آشفته دیدی که شد کار ما نگشتی دگر گرد بازار ما میزار ما را، که کار خطاست دلیری نمودن به آزار ما به فریاد…
جهان از باد نوروزی جوان شد
جهان از باد نوروزی جوان شد زمین در سایهٔ سنبل نهان شد قیامت میکند بلبل سحرگاه مگر گل فتنهٔ آخر زمان شد؟ ز رنگ سبزه…
ثوابست پرسیدن خستهای
ثوابست پرسیدن خستهای که دور افتد از وصل پیوستهای سواران چابک سرد، گردمی بسازند با پای آهستهای نمیدانم از زورمندان درست جلادت نمودن بر اشکستهای…
تو از رنگی که بر گردی کجا همرنگ ما باشی؟
تو از رنگی که بر گردی کجا همرنگ ما باشی؟ که ما را میرسد رندی و بیباکی و قلاشی بدین ریش تراشیده قلندر کی شوی؟…





