غزلیات رکنالدین اوحدی مراغهای
مشتاق یارم و به در یار میروم
مشتاق یارم و به در یار میروم دلدارم اوست، در پی دلدار میروم تا بینم آفتاب رخ او ز روزنی مانند سایه بر در و…
مرا رهبان دیر امشب فرستادست پیغامی
مرا رهبان دیر امشب فرستادست پیغامی که چون زنار دربستی ز دستم نوش کن جامی دلت چون بتپرست آمد به شهر ما گذر، کان جا…
ما را چو توانی که ز خود دور فرستی
ما را چو توانی که ز خود دور فرستی این نیز توانی که بما نور فرستی در وعدهٔ فردای تو این صبر که کردیم ما…
گفته بودم با تو من کان جا نباید رفتنت
گفته بودم با تو من کان جا نباید رفتنت ور ضرورت میروی با ما نباید رفتنت دشمن پر در کمین داری و دستی بر کمان…
گر شبی چارهٔ این درد جدایی بکنم
گر شبی چارهٔ این درد جدایی بکنم از شب طرهٔ او روز نمایی بکنم ور به دست آورم از شام دو زلفش گرهی تا سحر…
گر به کام دل رسید از یار خود یاری چه شد؟
گر به کام دل رسید از یار خود یاری چه شد؟ ور به وصلش شادمان گردید غمخواری چه شد؟ عاشقی گر کامیاب آمد ز معشوقی…
کدامین نقشبند این نقش بستی؟
کدامین نقشبند این نقش بستی؟ همه یک دست و هر نقشی به دستی به نور جان شدست این نقش ممتاز و گرنه کی چنین در…
فتنه بود آن چشم و ابرو نیز یارش میشود
فتنه بود آن چشم و ابرو نیز یارش میشود شکرست آن لعل و دلها زان شکارش میشود گنج حسن و دلبری زیر نگین لعل اوست…
عشق و درویشی و تنهایی و درد
عشق و درویشی و تنهایی و درد با دل مجروح من کرد آنچه کرد آه من شد سرد و دل گرم از فراق بر سر…
طراوت رخت آب سمن تمام ببرد
طراوت رخت آب سمن تمام ببرد رخت ز گل نم و از آفتاب نام ببرد غلام کیستی، ای خواجهٔ پریرویان؟ که دیدن تو دل از…





