یک روز دیار یار بگذارم و رو

یک روز دیار یار بگذارم و رو زین منزل غصه رخت بردارم و رو این مایه خیال او، که در چشم منست با اشک ز…

مقصود ز هر حدیث و هر زمزمه اوست

مقصود ز هر حدیث و هر زمزمه اوست سر جملهٔ هر غلغله و دمدمه اوست گر بد بینی به وصل خود هم نرسی ور نیک…

گفتم که لبت، گفت شکر می‌گویی

گفتم که لبت، گفت شکر می‌گویی گفتم که رخت، گفت قمر می‌گویی گفتم که شنیدم که دهانی داری گفتا که ز دیده گو، اگر می‌گویی

صد سال سر خویشتن ار حلق کنی

صد سال سر خویشتن ار حلق کنی وندر تن خویش خرقهٔ دلق کنی صد بار ز حق دور کنندت به قفا گر یک سر موی…

زلف تو، اگر فزود، اگر کاست خوشست

زلف تو، اگر فزود، اگر کاست خوشست قد تو اگر نشست، اگر خاست خوشست پیوسته حدیث قامتت میگویم زیراکه مرا با سخن راست خوشست

دل بندهٔ بند سنبل پست تو باد!

دل بندهٔ بند سنبل پست تو باد! جان شیفتهٔ دو نرگس مست تو باد! زلف طرب و طرهٔ دستار مراد مانندهٔ دستارچه در دست تو…

خواهم که لب باده پرستت بوسم

خواهم که لب باده پرستت بوسم و آن عارض خوب و چشم مستت بوسم صد نقش چو دستارچه بر آب زدم باشد که چو دستارچه…

جانا، تو به حسن اگر نلافی پیداست

جانا، تو به حسن اگر نلافی پیداست کندر دهنت موی شکافی پیداست ما را دل سخت تو در آیینهٔ نرم مانندهٔ سنگ از آب صافی…

بر ما ستم او چه گذرها که نکرد؟

بر ما ستم او چه گذرها که نکرد؟ در دل غم عشقش چه اثرها که نکرد؟ با تیر غمش به هیچ سر سود نداشت ورنه…

ای کرده مهندسانت از ساز سپهر

ای کرده مهندسانت از ساز سپهر از برج و ستاره گشته انباز سپهر شکل تو فگنده از فلک تشت قمر نقش تو نهاده بر طبق…

ای تن، دل خود به روی چون ماهش ده

ای تن، دل خود به روی چون ماهش ده جانی داری، به لعل دلخواهش ده خون جگرم برون شود، می‌خواهی ای دیده، تو مردمی کن…

از مشک سیه سه خال کت بر سمنند

از مشک سیه سه خال کت بر سمنند نزدیک به چشم تو و دور از دهنند از گوشهٔ چشم ار نظریشان نکنی بر خال زنخها…

یارب، جبروت پادشاهیت که دید؟

یارب، جبروت پادشاهیت که دید؟ کنه کرم نامتناهیت که دید؟ هر چند که واصلان به بیداری و خواب گفتند که دیدیم، کماهیت که دید؟

مشنو تو که گل بی‌سر خاری باشد

مشنو تو که گل بی‌سر خاری باشد یا بادهٔ حسن بی‌خماری باشد ناگاه برون کند سر از گنج رخت ریشی، که هرش موی چو ماری…

گفتم دلت ار با من شیداست بگو

گفتم دلت ار با من شیداست بگو گفت آنچه دلت ز وصل من خواست بگو گفتم که دل اندر کمرت خواهم بست گفتا که چه…

صافی چو ترا دید روان می‌نالد

صافی چو ترا دید روان می‌نالد برسینه ز غم سنگ زنان می‌نالد گفتی تو که نالیدن صافی از چیست؟ جانش به لب آمدست از آن…

زر در قدمت ریزم و حیفم ناید

زر در قدمت ریزم و حیفم ناید تر در قدمت ریزم و حیفم ناید گر دل طلبی، خون کنم و از ره چشم سر در…

دل کیست؟ که او طلب کند یاری تو

دل کیست؟ که او طلب کند یاری تو یا تن ندهد به محنت و خواری تو؟ پرسیده‌ای احوال دلم دوش وزان جان می‌آید به عذر…

خالی که رخ تو آشکارش پرورد

خالی که رخ تو آشکارش پرورد لعل تو به نوش خوش گوارش پرورد در خون لبت رفت و در آنست هنوز با آنکه لب تو…

جانا، سر زلف تو پراگنده چراست؟

جانا، سر زلف تو پراگنده چراست؟ وان حقهٔ لعل خالی از خنده چراست؟ روی تو بکندند، نگوید پدرت در خانه، که روی پسرم کنده چراست؟

بر گوشهٔ چشم تو، که شوخ و شنگست

بر گوشهٔ چشم تو، که شوخ و شنگست آن خال تو دانی به کدامین رنگست؟ موریست که بر کنار بادام نشست پیداست که در لب…

ای کرده به خون دشمنان خارالعل

ای کرده به خون دشمنان خارالعل در گوش سپر کرده فرمان تو نعل بر کوه و کمر برده به هنگام شکار تیر تو توان از…

ای بوده مرا ز جسم و جان هیچ به دست

ای بوده مرا ز جسم و جان هیچ به دست نابوده زبود این و آن هیچ به دست از من طلب هیچ نمیباید کرد زیرا…

از لعل تو کام دل و جان نتوان خواست

از لعل تو کام دل و جان نتوان خواست فاشش نتوان گفت و نهان نتوان خواست پرسش کردی به یک زبانم شب دوش و آن…

یارب! نه دلم بستهٔ غمهای تو بود؟

یارب! نه دلم بستهٔ غمهای تو بود؟ چشمم شب و روز غرق نمهای توبود؟ بر جرم و خطای من چه میگیری خشم؟ چون جمله به…

ماهی، که بسوخت زهره چنگش بر سر

ماهی، که بسوخت زهره چنگش بر سر بگریست فلک با دل تنگش بر سر مویی که ز دست شانه در هم رفتی گردون به غلط…

گفتا که به شیوه آبرویت ریزم

گفتا که به شیوه آبرویت ریزم وز باد ستیزه رنگ و بویت ریزم اندر تو زنم آتش سودا روزی تا خاک شوی، شبی به کویت…

صدرا، دل دشمن تو در درد بماند

صدرا، دل دشمن تو در درد بماند بدخواه تو با رنگ رخ زرد بماند خصم تو ندیدیم که ماند بسیار هرگز مگر این خصم که…

رویت، که به خوبی گل خندان منست

رویت، که به خوبی گل خندان منست آرامگهش دل چو زندان منست نیکش بگزدیدند به دندان، گر چه گفتم که همین نیک به دندان منست

دشمن گرو وصل ز من برد آخر

دشمن گرو وصل ز من برد آخر او گشت بزرگ و من شدم خرد آخر آورد به جان لب ترا از بوسه دندان به رخت…

خالی که به شیوه پای بست لب تست

خالی که به شیوه پای بست لب تست همچون دلم آشفته و مست لب تست بسیار دلش خون مکن و روزی چند نیکو دارش، که…

ترسم رسد از من به تو آهی روزی

ترسم رسد از من به تو آهی روزی زیرا که نمیکنی نگاهی روزی گر می‌ندهی دو بوسه هر روز، ای ماه آخر کم از آن…

بر سبزه نشست می‌پرستان چه خوشست!

بر سبزه نشست می‌پرستان چه خوشست! بر گل نفس هزاردستان چه خوشست! ای گشته به اسم هوشیاری مغرور تو کی دانی که عیش مستان چه…

ای قاعدهٔ تو مشک در مو بستن

ای قاعدهٔ تو مشک در مو بستن پای دل ما به بند گیسو بستن زر خواست و چو زر ندیدن گرهی در هم شدن و…

ای بدر فلک گرفته از رای تو رنگ

ای بدر فلک گرفته از رای تو رنگ لالای ترا ز بدر و از لل ننگ کار تو عطای بدره باشد شب بزم شغل تو…

از ژاله چو لاله راست لل در کام

از ژاله چو لاله راست لل در کام برخیز و به سوی گل و گلزار خرام تا در ورق جوی ببینی مسطور صد بار که…

یارا، گر از آن شربت شافی داری

یارا، گر از آن شربت شافی داری یاری دو سه هوشمند کافی داری مادر قرقیم بر لب آب روان برخیز و بیا گر دل صافی…

ما را به سرای وصل خویش آری تو

ما را به سرای وصل خویش آری تو بر ما ز لب لعل شکر باری تو پس پرده ز روی خویش برداری تو عاشق نشویم،…

گفتم که مکش مرا به غم، گفت به چشم

گفتم که مکش مرا به غم، گفت به چشم زین بیش مکن جور و ستم، گفت به چشم گفتم که مگوی راز من با چشمت…

شمع از سر خود گذشت و آزاد بسوخت

شمع از سر خود گذشت و آزاد بسوخت بر آتش غم خنده‌زنان شاد بسوخت من بندهٔ شمعم، که ز بهر دل خلق ببرید ز شیرین…

روی من و خاک سر کویت پس ازین

روی من و خاک سر کویت پس ازین حلق من و حلقهای مویت پس ازین در گوش لب تو یک سخن خواهم گفت گر بشنود…

دل بندهٔ بوی عنبر آمیز گلست

دل بندهٔ بوی عنبر آمیز گلست جان چاکر عارض دلاویز گلست بلبل که هزار خار کن بندهٔ اوست او نیز غلام خار سرتیز گلست

خالی،که لبت همی بباراید ازو

خالی،که لبت همی بباراید ازو خالیست سیه که شمک میزاید ازو صد تنگ شکر خورد ز پهلوی رخت ترسم که دهان تو به تنگ آید…

تن خاک تو گشت، رحمتی بر خواریش

تن خاک تو گشت، رحمتی بر خواریش دل جای تو شد به غم چرا می‌داریش؟ دلبستگییی که با میانت دارم تا چون کمرت میان تهی…

بر برگ گل آن سه خال کانداخته‌ای

بر برگ گل آن سه خال کانداخته‌ای هندو بچگانند و تو نشناخته‌ای دیدی که به بوی مردمی آمده‌اند بر گوشهٔ چشم جایشان ساخته‌ای

ای طلعت نور گسترت به در بهشت

ای طلعت نور گسترت به در بهشت بشکسته سرای حرمت قدر بهشت امروز برین حوض طرب کن، که تراست فردا لب حوض کوثر و صدر…

ای آنکه ترا قوت هر بیشی هست

ای آنکه ترا قوت هر بیشی هست بنگر به دلم، که اندکش ریشی هست درویشم و دست حاجتی داشته پیش گر زانکه ترا فراغ درویشی…

از دست تو راضیم به آزردن خود

از دست تو راضیم به آزردن خود در عشق تو قانعم به خون خوردن خود گویی که ببینم آن دو دست به نگار مانند دو…

یارب، تو بدین قوت سهلی که مراست

یارب، تو بدین قوت سهلی که مراست وین کوتهی مدت مهلی که مراست حسن عمل از من چه توقع داری؟ با عیب قدیم و ظلم…

ما را تو چنین ز دل بر آری نیکست

ما را تو چنین ز دل بر آری نیکست وانگه بدو زلف خود سپاری نیکست زلفت که به فتنه سر بر آورد چنان او را…

گر آدمیی دور شو از دمدمها

گر آدمیی دور شو از دمدمها ور گرگ نه‌ای مگر و گرد رمها تا کی ز برای جستن آب رخی؟ از گردن خود فرو نه…

صد را، رخت از هیچ الم زرد مباد!

صد را، رخت از هیچ الم زرد مباد! بر روی تو از هیچ غمی گرد مباد! دردیست بزرگ مرگ فرزند عزیز بر جان عزیزت دگر…

روی تو ز حسن لافها زد به جهان

روی تو ز حسن لافها زد به جهان لعل تو ز لطف طعنها زد در جان زلف تو چو افتادگیی عادت کرد بنگر که چگونه…

دستارچه را دست تو در می‌باید

دستارچه را دست تو در می‌باید از چشم من و لب تو تر می‌باید نتوان که چو دستارچه دستت بوسم زیراکه به دستارچه زر می‌باید

خالی داری بر لب چون قند، از مشک

خالی داری بر لب چون قند، از مشک خطی داری بر رخ دلبند، از مشک بر ساعد خود نگار بستی یا خود بر ماهی سیمین…

تا کی ز میان؟ کناره سویی گیریم

تا کی ز میان؟ کناره سویی گیریم برخیز که راه جست و جویی گیریم در سایهٔ زهد سرد بودن تا چند؟ وقتست که آفتاب رویی…

باد سحری چو غنچه را لب بشکافت

باد سحری چو غنچه را لب بشکافت نور رخ گل روی چو خورشید بتافت از سایهٔ خرپشتهٔ میمون فلک در پشته نگه کن که چه…

ای شیخ، گران جان چو تنندی منشین

ای شیخ، گران جان چو تنندی منشین زین آب روان بگیر پندی، منشین چون مست شدی از می صافی به قرق بر جان حریفان چو…

آن مه، که ز شعر زلف ذیلی دارد

آن مه، که ز شعر زلف ذیلی دارد همچون دل من شیفته خیلی دارد گوید که به کشتن تو دارم میلی المنة لله که میلی…

ابر آن نکند که این جلب زن کردست

ابر آن نکند که این جلب زن کردست ببر آن نکند که این جلب زن کردست بنیاد مسلمانی ازو گشت خراب گبر آن نکند که…

یاران، خرد خوار و خجل نیست پدید

یاران، خرد خوار و خجل نیست پدید آن رسم شناس آب و گل نیست پدید در دایرهٔ عشق برون یک نقطه می‌بینم و در عالم…

ما پرتو جوهر روانیم و خرد

ما پرتو جوهر روانیم و خرد نی نی، که به ذات محض جانیم و خرد چون مرگ آید فرشته گردیم و سروش چون جسم برفت…

گر راست روی محرم جان سازندت

گر راست روی محرم جان سازندت ور کژ بروی ز دل بیندازندت در حلقهٔ عاشقان چو ابریشم چنگ تا راست نگردی تو بننوازندت

شمع از دل سوزنده خبر خواهد داد

شمع از دل سوزنده خبر خواهد داد وین آتش اندرون به در خواهد داد زین سان که زبان دراز کردست امشب می‌بینم سر به باد…

روزی شکن از زلف چو دالت ببرم

روزی شکن از زلف چو دالت ببرم جانی بکنم، ز دل ملامت ببرم گر بر رخ من نهی به بازی رخ خویش از بوسه به…

دستارچه حسنی و جمالی دارد

دستارچه حسنی و جمالی دارد وز نقش و نگار خط و خالی دارد با آن همه زر، اگر خیال تو پزد انصاف، که بیهوده خیالی…

خالت که به شیوه کار ده گیسو کرد

خالت که به شیوه کار ده گیسو کرد عیش از دل غمدیده من یکسو کرد در زیر لبت سیاه کارانه نشست تا آن لب ساده…

تا کی ستم سپهر جافی بینم؟

تا کی ستم سپهر جافی بینم؟ وین دور مخالف منافی بینم؟ برخیز و روان در لب صافی بنگر تا سرو روان در لب صافی بینم

با یار ز نیک و بد نمی‌باید گفت

با یار ز نیک و بد نمی‌باید گفت هر شب بیتی دو صد نمی‌باید گفت او عاشق و من عاشق و این مشکلتر کم قصهٔ…

ای روی تو انگشت نمایی از حسن

ای روی تو انگشت نمایی از حسن بالای چو سرو تو بلایی از حسن زیبنده تر از قد تو گیتی نبرید بر قد بلند تو…

آن زلف،که دارد از تو برخورداری

آن زلف،که دارد از تو برخورداری مانندهٔ میغست که بر خورداری کی برخورم از قامت چون سرو تو من کز هر طرفی هزار برخورداری

آتش تپش از جان به تابم بردست

آتش تپش از جان به تابم بردست دود از دل خستهٔ خرابم بر دست با این همه دود و آتش اندر دل و جان پیش…

هستیم به امید تو چون دوش امشب

هستیم به امید تو چون دوش امشب برآمدنت بسته دل و هوش امشب زان گونه که دوش در دلم بودی تو یارب! که ببینمت در…

ما پرتو عکس نور مشکات توییم

ما پرتو عکس نور مشکات توییم پروانهٔ شمع صفت و ذات توییم هستیم ولی بی‌رخ چون خورشیدت پیدانشویم، از آنکه ذرات توییم

گر مرد رهی، تو چند بیراه روی؟

گر مرد رهی، تو چند بیراه روی؟ اندر پی این منصب و این جاه روی؟ تا کی ز برای زر و سیم دنیا بر اسب…

شد درد بر پای فلک فرسایت

شد درد بر پای فلک فرسایت تا عرضه کند سختی خود بر رایت دارد طمع آنکه بگیری دستش ورنه چه سگست او که بگیرد پایت؟

روزی به سرای وصل راهم ندهی

روزی به سرای وصل راهم ندهی یک بوسه از آن روی چو ماهم ندهی گفتی که نخواستی ز من هرگز هیچ گر زانکه منت هیچ…

دست به نگار تو مرا کشت دگر

دست به نگار تو مرا کشت دگر آه! ار نشود وصل توام پشت دگر نقشی عجبست بر دو دستت تا خود حرف که گرفته‌ای در…

خال تو به هر حال پسندیدهٔ ماست

خال تو به هر حال پسندیدهٔ ماست زلف تو چو حال دل غم دیدهٔ ماست آن خال که بر چاه زنخدان داری تر می‌دارش که…

تا کی دلم از تو در بلایی باشد؟

تا کی دلم از تو در بلایی باشد؟ جانم ز غم تو در عنایی باشد؟ یک روز به زلف تو در آویزم زود آخر سر…

بد خلق مباش، کز خوش و امانی

بد خلق مباش، کز خوش و امانی پیکار مکن کار، که بر جا مانی زنهار! مهل، کز تو بماند دل کس دلها چو بماند ز…

ای راه خلل ز چار قسمت بسته

ای راه خلل ز چار قسمت بسته داننده ز روح نقش جسمت بسته صندوق طلسم را همی مانی تو صد گنج گشاده در طلسمت بسته

اوحد، دیدی که هرچه دیدی هیچست؟

اوحد، دیدی که هرچه دیدی هیچست؟ وین هم که بگفتی و شنیدی هیچست؟ عمری به سر خویش دویدی هیچست وین هم که به کنجی بخزیدی…

یک شهر بجست و جوی آن دوست همه

یک شهر بجست و جوی آن دوست همه بگذشته ز مغز و در پی پوست همه گر زانکه طریق طلبش دانستی از خود طلبش داری…