غزلیات خیالی بخارایی
اشکِ چشم من که جان نقد روان میخواندش
اشکِ چشم من که جان نقد روان میخواندش دیده جرمی دید از آن رو از نظر میراندش سرو لاف سرفرازی میزند قدّت کجاست تا روان…
هرکسی گوید که درد عشق را تدبیر چیست
هرکسی گوید که درد عشق را تدبیر چیست ما سرِ تسلیم بنهادیم تا تقدیر چیست ظاهراً با حلقهٔ زلف تو دارد نسبتی ورنه مقصودِ دل…
هر آن حدیث که در دعویِ محبّت توست
هر آن حدیث که در دعویِ محبّت توست به قامت تو و عهدم که راست است و درست از آن به راه غمت شاد می…
مشاطّه سر زلف تو ببرید به بازی
مشاطّه سر زلف تو ببرید به بازی تا بیش به مردم نکند دست درازی گه گه به نیاز دل عشاق نظر کن ای سرو بهشتی…
ما را همین زبانی ست آن نیز در دعایش
ما را همین زبانی ست آن نیز در دعایش گر حق این نداند او داند و خدایش یارب نهال قدّش تا از کدام باغ است…
گوهر اشکم که راز دل هویدا میکند
گوهر اشکم که راز دل هویدا میکند ز آن نشد پنهان که بازش دیده پیدا میکند اشک اگر بیوجه ریزد آبروی ما رواست چون به…
گرچه دل بهره ز کیش تو خدنگی دارد
گرچه دل بهره ز کیش تو خدنگی دارد دیده باری ز گل روی تو رنگی دارد گر در این ره به سعادت نرسد نیست عجب…
گر تیغ زند یار نخواهیم حذر کرد
گر تیغ زند یار نخواهیم حذر کرد کز دوست به تیغی نتوان قطع نظر کرد هر تیر بلایی که رسید از طرف یار جان پیش…
کسی کز خوان قسمت مفلسان را جام میبخشد
کسی کز خوان قسمت مفلسان را جام میبخشد نخست از رحمت عامش گناه عام میبخشد عجب گنجیست دیوان خانهٔ رحمت تعالی الله که از وی…
طیلسانت چو کژ افتاد ببستی او را
طیلسانت چو کژ افتاد ببستی او را ره گشادی تو به خورشید پرستی او را ریخت چشمت به جفا خون دل و دانستم که بر…





