غزلیات خیالی بخارایی
گرچه هردم سیل اشک ما به دریا میرود
گرچه هردم سیل اشک ما به دریا میرود خوشدلم از جانب او هرچه بر ما میرود گفتمش ای دیده این گوهرفشانی تا به کی گفت…
گر ندیدی کز سرای دیدهام خون میچکد
گر ندیدی کز سرای دیدهام خون میچکد ساعتی بنشین در او تا بنگری چون میچکد لاله میروید به یاد روی لیلی تا به حشر از…
کنون چو در طلبش اشک رو به ره دارد
کنون چو در طلبش اشک رو به ره دارد چگونه عقل رمیده عنان نگه دارد گشاد روی تو درهای رحمت است و خطت به نام…
کجا باشد چو می روشن ضمیری
کجا باشد چو می روشن ضمیری که دارد به ز ساغر دستگیری؟ جوانی کو ننوشد بادهٔ شوق ز دست نازنینی دلپذیری اگر پیری رسد آن…
سنبل باغ رخت غالیه بو افتاده ست
سنبل باغ رخت غالیه بو افتاده ست شیوهٔ چشم تو بر وجه نکو افتاده ست بادهٔ ناب به دور لب لعلت مثَلی ست کاین چنین…
ز بهر غارت جان عشق لشکر اندازد
ز بهر غارت جان عشق لشکر اندازد به هر دیار که رو آورد براندازد گهی که چشم تو فرمان دهد به خون ریزی نخست تیغ…
دلا طریقهٔ عشّاق خود پرستی نیست
دلا طریقهٔ عشّاق خود پرستی نیست چرا که شیوهٔ مردان راه هستی نیست چو خاک پست شو ار آبروی می طلبی که میل آب روان…
دل به یاد لب لعلت سخن از نوش نکرد
دل به یاد لب لعلت سخن از نوش نکرد خون شد و حقّ نمک هیچ فراموش نکرد زلف تو دست به تاراج دل ما نگشاد…
خشنود بودن از غمِ عشق تو کار ماست
خشنود بودن از غمِ عشق تو کار ماست ز آنرو به غم خوشیم که دیرینه یار ماست ما را چه غم که در عقب ششدر…
تو را به جز سخن اندر دهن نمیگنجد
تو را به جز سخن اندر دهن نمیگنجد سخن همین شد و دیگر سخن نمیگنجد کمال شوق دهان تو غنچه را در دل به غایتیست…





