غزلیات خیالی بخارایی
با رخت صورت چین چند کند دعوی را
با رخت صورت چین چند کند دعوی را پیش رویت چه محل دعوی بی معنی را گر به چین نسخهٔ تصویر ز روی تو برند…
ای دل از باطن آن فرقه که صاحب قدمند
ای دل از باطن آن فرقه که صاحب قدمند همّتی خواه که این طایفه اهل کرمند آبروی ابد از اشک ندامت بطلب که شهانند کسانی…
آنها که بی تو در دل و جان سقیم ماست
آنها که بی تو در دل و جان سقیم ماست از درد خود بپرس که یار قدیم ماست باغ بهشت بی سر کویت جهنم است…
افسوس که ره بینان یک یک ز نظر رفتند
افسوس که ره بینان یک یک ز نظر رفتند وز راه سبکباری با هم به سفر رفتند پای از سر و جان بر کف در…
از آتش دل هر کس در سینه غمی دارد
از آتش دل هر کس در سینه غمی دارد چون نی که به سوز خود گرم است و دمی دارد گو تیغ مکش هر دم…
واقف از جام می لعل تو مدهوشانند
واقف از جام می لعل تو مدهوشانند در خور بادهٔ لعل تو قدح نوشانند آخر ای نامه سفید از صف رندان بدر آی که در…
هر دُر اشکی که آمد چشم گریان را به دست
هر دُر اشکی که آمد چشم گریان را به دست بر سرِ بازار سودای تو بر وجهی نشست شیوهٔ رفتار اگر این است ای سرو…
من که باشم که بود لایق تو خدمت من
من که باشم که بود لایق تو خدمت من تو اگر بنده نوازی بکنی دولت من به همین مژده ز خوان کرمت خوشنودم که غم…
مابه وجهی صفت روی تو با مه کردیم
مابه وجهی صفت روی تو با مه کردیم که بر او عاقبت این نکته موجّه کردیم سر ز خجلت نه برآورد دگر یوسف مصر به…
لطفی که می کند به محبّان عذار او
لطفی که می کند به محبّان عذار او معلوم می شود همه از روی کار او از عین مردمی ست که مشغول کار ماست چشمش…





