غزلیات خیالی بخارایی
آنچه بیروی توام گریه به روی آوردهست
آنچه بیروی توام گریه به روی آوردهست سیل خون است که از دیده به جوی آوردهست بادهنوشان تو خرسند به بویی بودند ز آن می…
اشکم به جستوجوی او بر خاک آن در میرود
اشکم به جستوجوی او بر خاک آن در میرود خوب است فکر اشک من در پای او گر میرود تا پای سرو ناز را بوسد…
هرکه سر در قدمِ مردم مقبل ننهاد
هرکه سر در قدمِ مردم مقبل ننهاد در ره عشق قدم بر سر منزل ننهاد طالب راه بر آن همه تا دست نشست پای ازین…
نیست در عشق تو سوز من و شمع امروزی
نیست در عشق تو سوز من و شمع امروزی هر دو عمری ست که داریم به هم دلسوزی تیره شد حال جهانی رخ چون روز…
مسافران که در این ره به کاروان رفتند
مسافران که در این ره به کاروان رفتند عجب مدار که از فتنه در امان رفتند دلا چو جان و جهان فانی اند اهل نظر…
ما نداریم به غیر از جگرِ افگاری
ما نداریم به غیر از جگرِ افگاری کو طبیبی که شود چاره گرِ بیماری بار هجر تو گران است مرا بر دل ریش که بیابیم…
گیسو برید و شد فزون مهرش منِ گمراه را
گیسو برید و شد فزون مهرش منِ گمراه را گم کرده ره داند بلی قدرِ شبِ کوتاه را گو شام هجران همدمان باری به فریادم…
گرچه شمار عاشق زنّار زلف یار است
گرچه شمار عاشق زنّار زلف یار است در کوی عشقبازان رسوا شدن چه کار است گفتند بت پرستی ست در اختیار طاعت خود می کند…
گر ز می رنگ نبودی گل سیرابش را
گر ز می رنگ نبودی گل سیرابش را شیوه مستی نشدی نرگس پر خوابش را ما چنین غرقه به خون از پیِ آنیم ز اشک…
کسی که سلسلهٔ زلف مشکبو دارد
کسی که سلسلهٔ زلف مشکبو دارد کجا به حلقهٔ عشّاق سر فرو دارد گدای میکده را حاصلی ز هستی نیست به غیر دست که در…





