غزلیات خیالی بخارایی
خطت صحیفهٔ مه را نقاب مشگین کرد
خطت صحیفهٔ مه را نقاب مشگین کرد عجب خطی ست که هرکس که دید تحسین کرد همین بس است نشان قبول دعوت من که چون…
چند ای سرشکِ خون دم از پاکیِّ گوهر میزنی
چند ای سرشکِ خون دم از پاکیِّ گوهر میزنی بر چهرهٔ زردم اگر نقشی زنی زر میزنی هر لحظه لافی میزنی ای گل ز خوبی…
تا گرد عارض تو خط سبز بردمید
تا گرد عارض تو خط سبز بردمید بر گل بنفشه صدف زد و ریحان تر دمید آشفته ایم تا پیِ تسخیر عاشقان افسون بخواند خطّ…
تا دلم شیوهٔ آن زلف دوتا میداند
تا دلم شیوهٔ آن زلف دوتا میداند صفت نافهٔ چین فکر خطا میداند با من آن غمزهٔ پُرفتنه چهها کرد و هنوز در فن خویش…
تا به کی نقد دلم صرف غم هجران شود
تا به کی نقد دلم صرف غم هجران شود ای اجل تیغی بزن تا کار من آسان شود شربت وصلی کرم فرما که این رنجور…
به بازی حلقهٔ زلف تو دل برد از من و خم زد
به بازی حلقهٔ زلف تو دل برد از من و خم زد به وقت خویش بادا وقت ما را گر چه برهم زد به ابرویت…
با سگت یاری مرا کارِ خود است
با سگت یاری مرا کارِ خود است هرکسی را کار با یارِ خود است عاشقی کردم فتادم در بلا مبتلا هرکس ز کردار خود است…
ای دل به طریقی سوی زلفش اگر افتی
ای دل به طریقی سوی زلفش اگر افتی پرهیز از آن حلقه، مبادا که درافتی زنهار چو من در قدمش سر نهم ای اشک تو…
آه کز سعی رقیبان یار ترک من گرفت
آه کز سعی رقیبان یار ترک من گرفت دشمنان را دوست گشت و دوست را دشمن گرفت گر شد از دستِ غمش پاره گریبانم چه…
اگر گویی که حسن از رویِ من خاست
اگر گویی که حسن از رویِ من خاست دروغی نیست در روی تو پیداست بدین رفتار و شکل ای سرو قامت به هرجا می روی…





