غزلیات خیالی بخارایی
کدامین رسم و آیینی که در رندان مفرّد نیست
کدامین رسم و آیینی که در رندان مفرّد نیست طریقِ سالکانِ راه تجرید مجرّد نیست در این بستان کسی را می رسد دعویّ آزادی که…
شد باز به دیدار سحر چشم جهانی
شد باز به دیدار سحر چشم جهانی بیدار نشد بخت عجب خواب گرانی ما را خبر از محنت و اندوه زمانه وقت است که بی…
ز غمزه چشم تو چون تیر در کمان آورد
ز غمزه چشم تو چون تیر در کمان آورد خطت به ریختن خون من نشان آورد کمند زلف تو یارب چه راهزن دزدی ست که…
دلم از دردِ فراق تو قوی افگار است
دلم از دردِ فراق تو قوی افگار است دیده در حسرت یاقوت تو گوهربار است ای که گفتی خبری از تو صبا برد ولی مشکل…
دل جفای خطت از دور قمر میداند
دل جفای خطت از دور قمر میداند فتنهٔ چشم تو را عین نظر میداند آنچه دوش از ستم زلف تو بر من بگذشت گر تو…
خطت را تا به خون ریزی نشان شد
خطت را تا به خون ریزی نشان شد به شوخی غمزه ات صاحبقران شد دلی کز فتنهٔ زلفت امان یافت ز دست محنت و غم…
چمن را تا نسیمت در دماغ است
چمن را تا نسیمت در دماغ است ز شادی غنچه را دل باغ باغ است چو گیسو باز کردی رخ مپوشان که حسن شب به…
تا کافر چشمت ز مژه عزم سپه کرد
تا کافر چشمت ز مژه عزم سپه کرد بر خون دلم غمزهٔ تو چشم سیه کرد این دل که کمین داشت بدآن چشم تو عمری…
تا دل به وصف آن دهن عرض تکلّم میکند
تا دل به وصف آن دهن عرض تکلّم میکند از غایت دیوانگی گهگه سخن گم میکند گر در حقیقت بنگری دانی که عین مردمیست آنچه…
تا به کی باشد چو نی با ناله دمسازی مرا
تا به کی باشد چو نی با ناله دمسازی مرا سوختم چون عود سعیی کن که بنوازی مرا تا سرم بر جا بود از پای…





