غزلیات خیالی بخارایی
تو ای مه گر چه شوخ و بیوفایی
تو ای مه گر چه شوخ و بیوفایی ولی باشد که با ما خوش برایی دلم با تو از آن رو آشنا شد که باشد…
تا سر زلف تو در دست صبا افتاده ست
تا سر زلف تو در دست صبا افتاده ست دل سرگشته ام از رشک ز پا افتاده ست تا نیفتد دلم از پا و سرشکم…
تا در دلت غمی بوَد از دلپذیر خویش
تا در دلت غمی بوَد از دلپذیر خویش پوشیده دار از همه ما فی الضمیر خویش دل را نگاه دارکه در فنّ دلبری شوخی ست…
تا به خون ریزی غمت خنجر گرفت
تا به خون ریزی غمت خنجر گرفت کاکلت رسم جفا از سر گرفت ماهِ رخسار تو را در جمع دوش دید شمع و از خجالت…
باز بیرون شدی و نوبت حیرانی شد
باز بیرون شدی و نوبت حیرانی شد زلف برهم زدی و وقت پریشانی شد قدمی نه سوی کنج دلم از گنج مراد که ز دوریّ…
با آنکه بر مزارم نگذشت قاتل من
با آنکه بر مزارم نگذشت قاتل من هردم گل وفایش می روید از گِل من فردا که در حسابی آید حصول هرکس جز رنج و…
ای تیرِ غمت را دل عشّاق نشانه
ای تیرِ غمت را دل عشّاق نشانه خلقی به تو مشغول و تو غایب ز میانه گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد یعنی که…
آنکه رحمی نیست بر حال منش
آنکه رحمی نیست بر حال منش گر بمیرم خون من در گردنش تا نیاید دامن زلفش به دست باز نتوان داشت دست از دامنش دل…
افسوس که صورت تُتق چهرهٔ معنی ست
افسوس که صورت تُتق چهرهٔ معنی ست ورنه همه آفاق پر از نور تجلّی ست هر لحظه در این کوی به دیگر صفتی یار در…
آب شد پیش لبت قند چو تر کردیمش
آب شد پیش لبت قند چو تر کردیمش دم زد از روی تو آیینه نظر کردیمش اشک رازِ دل غم دیده به مردم می گفت…





