غزلیات بابا فغانی
گل آمد و بی یار نشستن که تواند
گل آمد و بی یار نشستن که تواند بی یار بگلزار نشستن که تواند یکدم به مراد دل خود پهلوی یاری بی محنت اغیار نشستن…
کو مطربی که مست شوم از ترانه اش
کو مطربی که مست شوم از ترانه اش دامن کشم ز صحبت عقل و بهانه اش امشب حکیم مجلس ما شرح باده گفت چندانکه چشم…
فردا که هر غنیم نماید غنیم خویش
فردا که هر غنیم نماید غنیم خویش دست منست و دامن یار قدیم خویش یا رب بمذهب که بود سوختن روا آنرا که پرورند بناز…
عاشقان را دم گرم و نفس سرد بسست
عاشقان را دم گرم و نفس سرد بسست گرمی و گل نبود اشک و رخ زرد بسست آسمان گو بر هم شعله ی خورشید مدار…
شد باز دیده بر رخ نیکوی او مرا
شد باز دیده بر رخ نیکوی او مرا گلها شکفت در چمن کوی او مرا ای باغبان برو که خدا داد در ازل سرو سهی…
سرو من زلف پریشان بر رخ گلگون شکست
سرو من زلف پریشان بر رخ گلگون شکست بر گل سیراب جعد سنبل مفتون شکست خنده بر افسانه ی شیرین لبان زد در سخن لعل…
زین بحر نیلگون دم آبی ندید کس
زین بحر نیلگون دم آبی ندید کس سرها فرود رفت و حبابی ندید کس پیوسته زهر می چکد از شیشه ی سپهر هرگز در این…
ریخت شکوفه و مرا گریه برای او همان
ریخت شکوفه و مرا گریه برای او همان غنچه شکفت و در دلم خار جفای او همان هر طرف از چمن گلی خاست برای بلبلی…
رخ برفروز از می و گلگشت باغ کن
رخ برفروز از می و گلگشت باغ کن هر دل که سوز عشق درو نیست داغ کن اکنون که خاست نغمه ی بلبل ز شاخ…
دم به دم در عاشقی دل را زیانی میشود
دم به دم در عاشقی دل را زیانی میشود هر زمان از عمر من آخر زمانی میشود دل اسیر خردسالی گشت و این چرخ کهن…





