غزلیات بابا فغانی
التفات چشم آن مشکینغزالم میکشد
التفات چشم آن مشکینغزالم میکشد مردمیها میکند کز انفعالم میکشد گرچه آزادم ز قید دانه و دام هوس شوق دام و دانهٔ آن زلف و…
از جان من حکایت جانان من بپرس
از جان من حکایت جانان من بپرس غافل چه داند این سخن از جان من بپرس هر قطره ی زبون نشود در شب چراغ این…
وقت گلم تمام به آه و فغان گذشت
وقت گلم تمام به آه و فغان گذشت چون بگذرد خزان که بهارم چنان گذشت زین انجمن چه دید که بیرون نمی رود دیوانه یی…
هر نفس نالد گرفتاری بعشق نوگلی
هر نفس نالد گرفتاری بعشق نوگلی نیست خالی یکدم این باغ از نوای بلبلی بستهٔ زنجیر لیلی بود مجنون سالها من گرفتارم کنون در دام…
نه هوای باغ سازد نه کنار کشت ما را
نه هوای باغ سازد نه کنار کشت ما را تو بهر کجا که باشی بود آن بهشت ما را ندهند ره بکویت چکنم چرا نسوزم…
نام دل بردی و جان ناتوانم سوختی
نام دل بردی و جان ناتوانم سوختی این حکایت باز گو دیگر که جانم سوختی از چراغ دیده ام روغن کشیدی شمع من آتشی کردی…
منت که باز شد گرهی از جبین تو
منت که باز شد گرهی از جبین تو حرفی شنیدم از لب چون انگبین تو از یک اشاره می کشی و زنده می کنی صد…
مردم و خود را زغمهای جهان کردم خلاص
مردم و خود را زغمهای جهان کردم خلاص خلق عالم را ز فریاد و فغان کردم خلاص در غم عشق جوانی می شنیدم پند پیر…
متاب آن رخ ز من یک دم که در کوی تو میآیم
متاب آن رخ ز من یک دم که در کوی تو میآیم که من آنجا برای دیدن روی تو میآیم دل از اندیشهٔ اغیار باز…
ما را ز نوبهار گل روی او ببست
ما را ز نوبهار گل روی او ببست مد نظر بنفشه ی خود روی او بسست گو سرو ناز جلوه مکن در حریم باغ کانجا…





