غزلیات بابا فغانی
همچو مجنون در بیابانم وطن خواهد شدن
همچو مجنون در بیابانم وطن خواهد شدن گرد بر گردم ز مرغان انجمن خواهد شدن گر چنین بر حال من خواهد نظر کردن همای استخوانم…
هر زمان از عشق پاک آن شوخ با من خوشترست
هر زمان از عشق پاک آن شوخ با من خوشترست بیش خاصیت دهد هرچند می بیغش ترست شمع را هر ذره گر پروانه یی خیزد…
نظر بغیر نباشد اسیر بند ترا
نظر بغیر نباشد اسیر بند ترا بناز کس نکشد دل نیازمند ترا شکر لبان همه دارند بر کلام تو گوش چه لطف داد خدا لعل…
می آفتست و در نظرم پر فنی چنین
می آفتست و در نظرم پر فنی چنین می رم به دست ساقی سیمین تنی چنین هر لحظه بیش سوزدم آن شمع دلفروز کم بوده…
مقیدان تو از یاد غیر خاموشند
مقیدان تو از یاد غیر خاموشند بخاطری که تویی دیگران فراموشند برون خرام که بسیار شیخ و دانشمند خراب آن شکن طره و بنا گوشند…
مرا در دیده جان آن پری رخسار بایستی
مرا در دیده جان آن پری رخسار بایستی خرام او دمی در چشم من صد بار بایستی خلد بی روی او از هر گلی در…
ما نخل خرد از بن و پیوند شکستیم
ما نخل خرد از بن و پیوند شکستیم آشوب جنون تند شد و بند شکستیم کاری نشد از پیش بترک می و ساقی پیمانه بیارید…
لب از می شسته وز آب لطافت روی چون گل هم
لب از می شسته وز آب لطافت روی چون گل هم به خون دردمندان تاب داده زلف و کاکل هم درون آی از درم کز…
گرچه طور رندی و بدنامی از حد میبرم
گرچه طور رندی و بدنامی از حد میبرم کافرم گر شمهای از حال خود بد میبرم هر زمان سنگ جفایی بر سفالم میخورد کوه کوه…
کند در دل نشیمن آن پری در دیده منزل هم
کند در دل نشیمن آن پری در دیده منزل هم که خالی نیست از نقش خیالش دیده و دل هم چنان میسوزدم شوق جمال جلوهٔ…





