غزلیات بابا فغانی
تا دیده با رخ تو مقابل نمی شود
تا دیده با رخ تو مقابل نمی شود کام دل از جمال تتو حاصل نمی شود هر دل بجعد سلسله مویی قرار یافت دیوانه ی…
بیا که ساقی ما باده ی طهور دهد
بیا که ساقی ما باده ی طهور دهد ندیم بزم، ندای هوالغفور دهد دلم بمجلس مستان حق پرست کشید که داد عیش در آن زمره…
به این جادو و شانم تا سر پیوند خواهد بود
به این جادو و شانم تا سر پیوند خواهد بود به زنجیر محبت گردنم در بند خواهد بود اگر صد خوب پیش آمد ترا یاد…
بر اوج حسن چو آن ترک کج کلاه بر آید
بر اوج حسن چو آن ترک کج کلاه بر آید خروش عشق ز درویش و پادشاه برآید چو طالعست ببینندگان ستاره ی روشن بآفتاب رود…
باده ی صافم خلاص از آب حیوان کرده است
باده ی صافم خلاص از آب حیوان کرده است فتوی پیر مغان کار من آسان کرده است بارها دل باز آوردم ز دام میفروش تانگه…
ای فروغ جوهر حسنت برون از خط و خال
ای فروغ جوهر حسنت برون از خط و خال معنیی داری که نتوان صورتش بستن خیال می کشی و زنده می سازی ز تأثیر نظر…
ای ترا بر سرو و گل در جلوه پنهان رازها
ای ترا بر سرو و گل در جلوه پنهان رازها سرو را در سایه ی قد تو در سر نازها بسکه میخوانند دلها را بکویت…
آنم که ببزم کسم آهنگ نبودست
آنم که ببزم کسم آهنگ نبودست در پهلوی من جای کسی تنگ نبودست یوسف که از او آن همه خونابه کشیدند عاشق کش و بیباک…
آلوده بمی لعل ترا چون نگرد کس
آلوده بمی لعل ترا چون نگرد کس طاقت نبود کان لب میگون نگرد کس منت که رسیدم ز تو یکره بزلالی در ساغر خود چند…
از دیده پنهان آن پری گشت و دل من خوش نکرد
از دیده پنهان آن پری گشت و دل من خوش نکرد آن مرغ وحشی عاقبت رفت و نشمین خوش نکرد نی شد بمسجد منکرم زاهد…





