غزلیات بابا فغانی
عشقت مدام خون جگر میدهد مرا
عشقت مدام خون جگر میدهد مرا دردی نرفته درد دگر میدهد مرا صدره بجستجوی تو کردم زخود سفر غافل همان نشان بسفر میدهد مرا داری…
شمع من میل منت امروز چون هر روز نیست
شمع من میل منت امروز چون هر روز نیست وان نگاه گرم و شکر خندهٔ جانسوز نیست بیسخن آن شکل مخمورانه خواهد کشتنم حاجت گفتار…
شب آن بدمهر را با غیر چون یکرنگ میدیدم
شب آن بدمهر را با غیر چون یکرنگ میدیدم به بخت خود دل بدروز را در جنگ میدیدم به ظاهر مینمود آن بیوفا دلگرمیی با…
ساقی در آتشم، نظری در ایاغ کن
ساقی در آتشم، نظری در ایاغ کن یعنی بیار مرهم و درمان داغ کن کشتی روانه ساز که باد مراد خاست اختر دلیل شد طلب…
ز شوق آنکه خواند نامهام را آنچنان شادم
ز شوق آنکه خواند نامهام را آنچنان شادم که در وقت نوشتن میرود نام خود از یادم به خون دل نوشتم نامه و سویش روان…
رفتی و چشم روشنم از اشک حرمان تیره شد
رفتی و چشم روشنم از اشک حرمان تیره شد در دل چراغی داشتم آن هم به هجران تیره شد بس تیره و افسرده ام در…
دود از دل من باده ی گلرنگ برآورد
دود از دل من باده ی گلرنگ برآورد زین خرقه ی تر آینه ام زنگ برآورد هر بار نمی برد چنین مطربم از دست این…
دلا تا کی هوای گشت باغ و می شود ما را
دلا تا کی هوای گشت باغ و می شود ما را کمند زلف ساقی دام ره تا کی شود ما را نه چندان راه دل…
درین چمن چه گلی باز شد به منزل ما
درین چمن چه گلی باز شد به منزل ما کز آن به باد فنا رفت غنچهٔ دل ما ندیده روشنی دیدهٔ امید هنوز فلک نشاند…
خونین جگران را چه غم از ناز و نعیمست
خونین جگران را چه غم از ناز و نعیمست عاشق که بود جرعه کش دوست ندیمست قانون طرب ساز گداییست وگرنه بس نغمه ی دلسوز…





