غزلیات بابا فغانی
خوبی همین کرشمه و ناز و خرام نیست
خوبی همین کرشمه و ناز و خرام نیست بسیار شیوه هست بتان را که نام نیست کامی ندید از تو دل نامراد من جایی که…
خدا را صاف کن با ما دل بیکینهٔ خود را
خدا را صاف کن با ما دل بیکینهٔ خود را مدار از خاکساران در غبار آیینهٔ خود را دلم گنجینهٔ راز است و بر لب…
چه تندی است که سویت نگاه نتوان کرد
چه تندی است که سویت نگاه نتوان کرد نهفته روی نکویت نگاه نتوان کرد ازین شراب که در کار عاشقان کردی دگر بجام و سبویت…
چشمم ز گرد آن کف پا یاد می کند
چشمم ز گرد آن کف پا یاد می کند می گرید و نسیم صبا یاد می کند در آتشم ز حسرت روز شکار تو این…
تو گفتی کز سر کوی تو رو گردان شوم روزی
تو گفتی کز سر کوی تو رو گردان شوم روزی ببویی قانع از آن خاک مشک افشان شوم روزی همان دل مرده ام گر با…
تا کی بهانه ات بدل بت پرست ماست
تا کی بهانه ات بدل بت پرست ماست ملزم شویم گر نظرت در شکست ماست گردون که صبح و شام می از جام زر دهد…
بیخود شدم ز آمدنت باده چون کشم
بیخود شدم ز آمدنت باده چون کشم کامی از آن عذار و لب ساده چون کشم جانی که در ریاضت حاجت تمام سوخت پیش تو…
به حالی بس عجب شب زان جوان سرخوش افتادم
به حالی بس عجب شب زان جوان سرخوش افتادم شد او با صد چراغ از پیش و من در آتش افتادم به حال مرگ بودم…
برون خرام و قدم نه رکاب زرین را
برون خرام و قدم نه رکاب زرین را نگارخانه ی چین ساز خانه ی زین را بپابوس تو دست از وجود خود شستم نثار، جوهر…
باز این دل دیوانه را افتاده سودای دگر
باز این دل دیوانه را افتاده سودای دگر وز ناله در هر کشوری افگنده غوغای دگر از شمع دولتخانهای سوزم به هر کاشانهای هر لحظه…





