غزلیات بابا فغانی
نمودی روی گرم خویش و عاشق ساختی بازم
نمودی روی گرم خویش و عاشق ساختی بازم چه کردی شمع من، در آتشی انداختی بازم چه جولان بود یارب این که از پیشم چو…
می خورده خنده بر من ناشاد می کند
می خورده خنده بر من ناشاد می کند آن ترک مست بین که چه بیداد می کند دارم چنان خیال که پندارم این زمان دارد…
من آشفته هم در خواب مستی کاش می مردم
من آشفته هم در خواب مستی کاش می مردم که روز از مستی شب این همه خجلت نمی بردم زبان خود بدندان می گزم هر…
مرا که دل نگذارد که بیتو آب خورم
مرا که دل نگذارد که بیتو آب خورم مراد چیست که در وقت گل شراب خورم بطالعی گه ندارم چه آرزوست مرا که روز وصل…
ماه من از جامه خواب مهر سر بر میکند
ماه من از جامه خواب مهر سر بر میکند خلعت مخموری خورشید در بر میکند یار جایی تا کمر در زر نهان چون آفتاب عاشق…
لیلی اگر سنگ جفا بر کاسهٔ غافل زده
لیلی اگر سنگ جفا بر کاسهٔ غافل زده لیلی وشان سنگ ترا مجنون صفت بر دل زده هر جا که باشد رنگ و بو آورده…
گردم بهوا رفت چه گلگون فرسست این
گردم بهوا رفت چه گلگون فرسست این خون می کند و می رود آیا چه کسست این بر دیده ی ما منتظران رخش مکن گرم…
که برفروخت بمی چهره آفتاب مرا
که برفروخت بمی چهره آفتاب مرا که ساخت تیز بر آتش دل کباب مرا شبی که مست بکاشانه ام فرود آید فرشته رشک برد مجلس…
غمی دارم ازو سودم همینست
غمی دارم ازو سودم همینست فگارم ساخت بهبودم همینست کشم آهی و سوزم خرمن خود زبان آتش آلودم همینست فراموشم کند آن دیر پروا بلای…
طبع تو بدخوی بود نرم و حلیم از چه شد
طبع تو بدخوی بود نرم و حلیم از چه شد آنکه سر فتنه داشت یار و ندیم از چه شد رفت ز دامان تو گرد…





