غلام نبی عشقری
بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست اسرار زندگی به کسی آشکار نيست هستی غريق و ليک نباشی تو نا اميد بحر هر قدر وسيع…
ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟ ناز می کردی بزلف و کاکلت، رويت چه شد؟ بودی شهر آشوب شهر و دلربايی داشتي…
امشب چه باعث است که خوابم نمی برد
امشب چه باعث است که خوابم نمی برد دريا شدست ديده و آبم نمی برد مانند سايه بسکه زمينگير گشته ام از اين جهان اجل…
همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم ز سر تا پا جراحت زار صد ناسور گردیدم ز بس خوردم پیاپی تیر مژگان نکویان را…
نگارا لباس قشنگ تو خوش
نگارا لباس قشنگ تو خوش قد و قامت شوخ و شنگ تو خوش مبادا ز پای تو مهميز دور خراميدن با شرنگ تو خوش شکار…
مرا زنار، کاکل از تو باشد
مرا زنار، کاکل از تو باشد ز من ديدن، تغافل از تو باشد ندارم دعوی همراهت نگارا تمام شهر کابل از تو باشد مرا اين…
کاشکی من هم به دنیا خانه ای می داشتم
کاشکی من هم به دنیا خانه ای می داشتم خانۀ با ساغر و پیمانه ای می داشتم زلف شیرینی به چنگم آمدی چون کوهکن گر…
شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند لاله رويی، سرو قدی، عنبرين مويی نماند پير و برنای جهان شد يک قلم با روی و…
زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند بيند چو روی دختر زر خيز می زند ای دل کناره شو بخدا کشته می شوي تُرکم سخن…
دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود صورت محراب حاجتهای عالم می شود از سر و سامان گذشتن در ره حق سهل نيست…





