غلام نبی عشقری
شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
سشرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند نور و نمک به چهرۀ پير و جوان نماند رفت و روی که داشت عزيزان سقوط…
ز خامی عشق ناميدم هوس را
ز خامی عشق ناميدم هوس را ز نادانی هما گفتم مگس را ز نفس خود نمی بينی گزندي اگر بندی به پوز سگ مرس را…
دوستی و آشنايی با نکويان مشکل است
دوستی و آشنايی با نکويان مشکل است رام بر خود ساختن وحشی غزالان مشکل است يک مژه برهم زدن گر از تو می گردد جدا…
در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم نيستم فرهاد اما نقش سنگين می کشم روزگاری شد که بر ياد در گوش کسي درد و…
چشم مستت به عين جنگ مرا
چشم مستت به عين جنگ مرا زده با گولهٔ تفنگ مرا دردتان را نبينم ای خوبان کرده داغ شما قشنگ مرا اين مسلمان پسر اگر…
تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم اين چنين بيت بلند تازه انشاء می کنم غنچه های گل به چشمم قوغ آتش می…
بوصل یار اگر در می گرفتم
بوصل یار اگر در می گرفتم کنون باج از سمندر می گرفتم مگر من هم بجایی می رسیدم ز بال عشق اگر پر می گرفتم…
بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز گيرد خراج چين و ختن موی او هنوز بيگانه وار چشم وی است آشنای من در عين حال…
ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب وی ز حديث کاکلت سنبل تر به پيچ و تاب موی سياهت ای صنم وه…
از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
از محبت در جهان امروز يک نام است و بس لاف عشق اين هوسناکان همه خام است و بس ممتحن گر امتحان گيرد ز روی…





