غلام نبی عشقری
حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست
حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست سر افسر اروپا آن شوخ کافر ماست ای نور ديده آخر قدرم چرا نداني اين حسن آبدارت از…
تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا چند باشم ز وصالش من ناکام جدا من از آن روز که عاشق به رخ يار شدم گشته…
بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم اینقدر پر نشئه و مست از شراب کیستم مایل قتلم کدامین تیغ ابرو گشته است همچو برگ بید لرزان…
به افسوس و به حرمان گشته يی يار
به افسوس و به حرمان گشته يی يار ز کردارت پشيمان گشته يی يار ندامت در دلت بسيار داري چو زلف خود پريشان گشته يی…
ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام یاد رخت نموده گلستان نوشته ام از بسکه دیده ام شده محو جمال تو در هر ورق…
آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت از دور ديد سوی من و سرسری گذشت همراه غير جوره ز پيش دکان من چين بر جبين…
ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود
ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود شاخ جوانيت بفلک سرکشيده بود روزی که گشتی بر سر راهی دچار من بر طاق ابروان…
نزد من به ز وصل هجرانست
نزد من به ز وصل هجرانست دوری آداب عشق جانانست داغ هجرانش هر کجا يابي به دو عالم بخر که ارزانست در جدايی صبور بايد…
مست خوابی و نرگست باز است
سمست خوابی و نرگست باز است در سراپايت عالم ناز است همدمان دلبر مرا گوييد زودآ روح من به پرواز است رمز ابروی يار را…
کباب کردی و بريان نمودی جان مرا
کباب کردی و بريان نمودی جان مرا بسوختی به ستم جسم ناتوان مرا چو تحفه بر سر ميزت گذاشتم دل خود به روی من زدی…





