رباعیات سعدی
آن خال حسن که دیدمی خالی شد
آن خال حسن که دیدمی خالی شد وان لعبت با جمال جمالی شد چال زنخش که جان درو میآسود تا ریش برآورد سیه چالی شد
هر گه که نظر بر گل رویت فکنم
هر گه که نظر بر گل رویت فکنم خواهم که چو نرگس مژه بر هم نزنم ور بیتو میان ارغوان و سمنم بنشینم و چون…
من دوش قضا یار و قدر پشتم بود
من دوش قضا یار و قدر پشتم بود نارنج زنخدان تو در مشتم بود دیدم که همی گزم لب شیرینش بیدار چو گشتم سر انگشتم…
گویند رها کنش که یاری بدخوست
گویند رها کنش که یاری بدخوست خوبیش نیرزد به درشتی که دروست بالله بگذارید میان من و دوست نیک و بد و رنج و راحت…
کی دانستم که بیخطا برگردی؟
کی دانستم که بیخطا برگردی؟ برگشتی و خون مستمندان خوردی بالله اگر آنکه خط کشتن دارد آن جور پسندد که تو بیخط کردی
روی تو به فال دارم ای حور نژاد
روی تو به فال دارم ای حور نژاد زیرا که بدو بوسه همی نتوان داد فرخنده کسی که فال گیرد ز رخت تا لاجرم از…
خالی که مرا عاجز و محتال بکرد
خالی که مرا عاجز و محتال بکرد خطی برسید و دفع آن خال بکرد خال سیهش بود که خونم میریخت ریش آمد و رویش همه…
این ریش تو سخت زود برمیآید
این ریش تو سخت زود برمیآید گرچه نه مراد بود برمیآید بر آتش رخسار تو دلهای کباب از بس که بسوخت دود برمیآید
ای بلبل خوش سخن چه شیرین نفسی
ای بلبل خوش سخن چه شیرین نفسی سرمست هوی و پایبند هوسی ترسم که به یاران عزیزت نرسی کز دست و زبان خویشتن در قفسی
امشب نه بیاض روز برمیآید
امشب نه بیاض روز برمیآید نه نالهٔ مرغان سحر میآید بیدار همه شب و نظر بر سر کوه تا صبح کی از سنگ به در…





