رباعیات سعدی
هر وقت که بر من آن پسر میگذرد
هر وقت که بر من آن پسر میگذرد دانی که ز شوقم چه به سر میگذرد؟ گو هر سخن تلخ که خواهی فرمای آخر به…
من خاک درش به دیده خواهم رفتن
من خاک درش به دیده خواهم رفتن ای خصم بگوی هرچه خواهی گفتن چون پای مگس که در عسل سخت شود چندانکه برانی نتواند رفتن
گویند مرو در پی آن سرو بلند
گویند مرو در پی آن سرو بلند انگشت نمای خلق بودن تا چند؟ بیفایده پندم مده ای دانشمند من چون نروم که میبرندم به کمند؟
گر باد ز گل حسن شبابش ببرد
گر باد ز گل حسن شبابش ببرد بلبل نه حریفست که خوابش ببرد گل وقت رسیدن آب عطار ببرد عطار به وقت رفتن آبش ببرد
رویی که نخواستم که بیند همه کس
رویی که نخواستم که بیند همه کس الا شب و روز پیش من باشد و بس پیوست به دیگران و از من ببرید یارب تو…
خود را به مقام شیر میدانستم
خود را به مقام شیر میدانستم چون خصم آمد به روبهی مانستم گفتم من و صبر اگر بود روز فراق چون واقعه افتاد بنتوانستم
ای مطرب ازان حریف پیغامی ده
ای مطرب ازان حریف پیغامی ده وین دلشده را به عشوه آرامی ده ای ساقی ازان دور وفا جامی ده ور رشک برد حسود، گو…
ای باد چو عزم آن زمین خواهی کرد
ای باد چو عزم آن زمین خواهی کرد رخ در رخ یار نازنین خواهی کرد از ماش بسی دعا و خدمت برسان گو یاد ز…
آن خال حسن که دیدمی خالی شد
آن خال حسن که دیدمی خالی شد وان لعبت با جمال جمالی شد چال زنخش که جان درو میآسود تا ریش برآورد سیه چالی شد
هر گه که نظر بر گل رویت فکنم
هر گه که نظر بر گل رویت فکنم خواهم که چو نرگس مژه بر هم نزنم ور بیتو میان ارغوان و سمنم بنشینم و چون…





