رباعیات سنایی
رو گرد سراپردهٔ اسرار
رو گرد سراپردهٔ اسرار مگرد شوخی چکنی که نیستی مرد نبرد مردی باید زهر دو عالم شده فرد کو درد به جای آب و نان…
در منزل وصل توشهای نیست
در منزل وصل توشهای نیست مرا وز خرمن عشق خوشهای نیست مرا گر بگریزم ز صحبت نااهلان کمتر باشد که گوشهای نیست مرا حضرت حکیم…
در دام تو هر کس که
در دام تو هر کس که گرفتارترست در چشم تو ای جان جهان خوارترست وان دل که ترا به جان خریدار ترست ای دوست به…
خواندیم گرسنه ما ز دل
خواندیم گرسنه ما ز دل یار هوس سیر از چو تویی بگو که یا رد شد پس تو نعمت هر دو عالمی به نزد همه…
چندان چشمم که در غم هجر
چندان چشمم که در غم هجر گریست هرگز گفتی گریستنت از پی چیست من خود ز ستم هیچ نمیدانم گفت کو با تو و خوی…
ترسم که دل از وصل تو خرم
ترسم که دل از وصل تو خرم نشود تا کار تو چون زلف تو درهم نشود با من به وفا عهد تو محکم نشود تا…
تا چند ز جان مستمند
تا چند ز جان مستمند اندیشی تا کی ز جهان پر گزند اندیشی آنچ از تو توان شدن همین کالبدست یک مزبلهگو مباش چند اندیشی…
بی آنکه به کس رسید پیوند
بی آنکه به کس رسید پیوند از تو آوازه به شهر در پراکند از تو کس بر دل تو نیست خداوند از تو ای فتنهٔ…
بخت و دل من ز من برآورد
بخت و دل من ز من برآورد دمار چون یار چنان دید ز من شد بیزار زین نادرهتر چه ماند در عالم کار زانسان بختی،…
با خصم تو از پی تو ای
با خصم تو از پی تو ای دهر آرای مهرافزایم گر چه بود کینافزای ور تیغ دورویه کرد از سر تا پای خود را چو…





