رباعیات سنایی
اندر طلبت هزار دل کرد
اندر طلبت هزار دل کرد هوس با عشق تو صد هزار جان باخت نفس لیکن چو همی مینگرم از همه کس با نام تو پیوست…
اکنون که سیاهی ای دل چون
اکنون که سیاهی ای دل چون خورشید بیشت باید ز عشق من داد نوید کاندر چشمی تو از عزیزی جاوید چون دیدهٔ دیدهای سیه به…
از عشق تو ای سنگدل کافر
از عشق تو ای سنگدل کافر کیش شد سوخته و کشته جهانی درویش در شهر چنین خو که تو آوردی پیش گور شهدا هزار خواهد…
یک دم سر زلف خویش پر خم
یک دم سر زلف خویش پر خم نکند تا کار مرا چو زلف درهم نکند خارم نهد و عشق مرا کم نکند خاری که چنو…
هر چند به دلبری کنون
هر چند به دلبری کنون آمدهای در بردن دل تو ذوفنون آمدهای آلوده همه جامه به خون آمدهای گویی که ز چشم من برون آمدهای…
نه چرخ به کام ما بگردد
نه چرخ به کام ما بگردد یک بار نه دارد یار کار ما را تیمار نه نیز دلم را بر من هست قرار احسنت ای…
محراب جهان جمال رخسارهٔ
محراب جهان جمال رخسارهٔ تست سلطان فلک اسیر و بیچارهٔ تست شور و شر و شرک و زهد و توحید و یقین در گوشهٔ چشمهای…
گه یار شوی تو با
گه یار شوی تو با ملامتگر من گه بگریزی ز بیم خصم از بر من بگذار مرا چو نیستی در خور من تو مصلح و…
گردی نبرد ز بوسه از افسر
گردی نبرد ز بوسه از افسر ما گر بوسه به نام خود زنی بر سر ما تازان خودی مگرد گرد در ما یا چاکر خویش…
کمتر ز من ای جان به جهان
کمتر ز من ای جان به جهان خاکی نیست بهتر ز تو مهتری و چالاکی نیست تو بیمنی از منت همی آید باک من با…





