رباعیات سنایی
از یار وفا مجوی کاندر هر
از یار وفا مجوی کاندر هر باغ بی هیچ نصیبه عشق میبازد زاغ تا با خودی از عشق منه بر دل داغ پروانه شو آنگاه…
از آمدنم فزود رنج بدنم
از آمدنم فزود رنج بدنم از بودن خود همیشه اندر محنم وز بیم شدن باغم و درد حزنم نه آمدن و نه بدن و نه…
هر روز مرا ز عشق جان
هر روز مرا ز عشق جان انجامت جانیست وظیفه از دو تا بدامت یک جان دو شود چو یابم از انعامت از دو لب تو…
نیلوفر و لاله هر دو
نیلوفر و لاله هر دو بیهیچ سبب این پوشد نیل و آن به خون شوید لب میشویم و میپوشم ای نوشین لب در هجر تو…
من چون تو نیابم تو چو من
من چون تو نیابم تو چو من یابی صد پس چون کنمت بگفت هر ناکس زد کودک نیم این مایه شناسم بخرد پای از سر…
گیرم که مقدم مقالات شوی
گیرم که مقدم مقالات شوی پیش شمن صفات خود لات شوی جز جمع مباش تا مگر ذات شوی کانگه که پراکنده شوی مات شوی حضرت…
گفتم که ببرم از تو ای
گفتم که ببرم از تو ای بینایی گفتی که بمیر تا دلت بربایی گفتار ترا به آزمایش کردم می بشکیبم کنون چه میفرمایی حضرت حکیم…
گر بدگویی ترا بدی گفت ای
گر بدگویی ترا بدی گفت ای ماه هرگز نشود بر تو دل بنده تباه از گفتهٔ بدگوی ز ما عذر مخواه کایینه سیه نگردد از…
غم کی خورد آنکه شادمانیش
غم کی خورد آنکه شادمانیش تویی یا کی مرد آنکه زندگانیش تویی در نسیهٔ آن جهان کجا بندد دل آنرا که به نقد این جهانیش…
شب را سلب روز فروزان
شب را سلب روز فروزان کردی تا حسن بر اهل عشق تاوان کردی چون قصد به خون صد مسلمان کردی دست و دل و زلف…





